باران...
دوبـاره سـيـب بـچـيـن حـوا مـن خـسـتـه ام بـگذار از ايـنـجـا هـم بـيـرونـمان کـنـنـد....
باران...
پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !
باران...
زندگـي بـاور مـي خواهـد آن هـم از جـنس اُمـيد کـه اگـر سخـتي راه،به تـو يک سيلـي زد يـک اُمـيد قلبي،به تـو گويـد: کـه خُدا هسـت هنـوز....
باران...
يادم آيد روز ديرين خوب وشيرين اول ترم وقت بسيار درس اندک … حال اينک روز آخر روز تلخ امتحانات آخر ترم وقت اندک درس بسيار ، درس بسيار ، درس بسيار !
باران...
دوبـاره سـيـب بـچـيـن حـوا مـن خـسـتـه ام بـگذار از ايـنـجـا هـم بـيـرونـمان کـنـنـد....
باران...
دوستي ها کم رنگ بي کسي ها پيداست راست گفتي سهراب آدم اينجا تنهاست
باران...
پدرم ميگفت کتاب... مادرم ميگوید دعا... و من خوب ميدانم که زيباترين تعريف خدا را فقط بايد از زبان گلها شنيد...
باران...
باران ميبارد... صداي قطرات روي شيشه پنجره اتاقم مخورد... گویي تمام آرامش دنيا را برايم به ارمغان مي آورد... باران هم ميداند... من... آرام نيستم....
باران...
بگذار س ـ ک ـ و ـ ت قانون زندگي من باشد... وقتي واژه ها درد را نمي فهمند..
باران...
چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده اي که در آن هيچ بادي نمي وزد !
باران...
آموخته ام که وقتی ناامید میشوم ، خداوند با تمام عظمتش ناراحت میشود و عاشقانه انتظار میکشد که به رحمتش امیدوار شوم . . .
باران...
پدرم ميگفت کتاب... مادرم ميگوید دعا... و من خوب ميدانم که زيباترين تعريف خدا را فقط بايد از زبان گلها شنيد...
باران...
خدايا! کمک کن معرفت ده بينش ده که در شب آرزوها، در قلبم، آرزويي داشته باشم تو گويي به داشتن چنين بنده اي با چنان آرزويي به فرشتگانت مباهات کني..