omid
پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : " اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود . بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم "..... یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند . پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد . راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد . بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت ...........................
پـــریســــا
امروز باید زیاد درس خوند . . .
نوید شایسته
با شيطان هم داستان شدم, تا در برابر هيچ آدمي, سر تسليم فرود نياورم.
پستم گزارش شد
14 سال و 3 ماه و 19 روز و 21 ساعت و 24 دقيقه قبلاونی ک گزارش داد.....بود ادای...رو در می آورد
14 سال و 3 ماه و 19 روز و 21 ساعت و 22 دقيقه قبل توسط موبایلسلام #نازی جونم
-
14 سال و 3 ماه و 19 روز و 21 ساعت و 20 دقيقه قبلدقیقا آرمان
14 سال و 3 ماه و 19 روز و 21 ساعت و 14 دقيقه قبلسلاممممممممممممممممممممم گلپری جونم
14 سال و 3 ماه و 19 روز و 21 ساعت و 13 دقيقه قبل