حــامــد
خیلی طول نمیکشه حسرتِ داشتن ِ اون لحظه هایی رو میخوریم که میتونستیم پیش ِ عزیزانمون باشیم ولی پشتِ این سیستمِ لعنتی نشستیمُ عُمرمونُ به پوچی گذروندیم . . .
حــامــد
مراقبِ تو بودم غصه تو رو نبینه . . .
چــاوشــیــســـم
پیر شدم... پیرِِ تو ای جوونی . . .
حــامــد
از چشم هاي سياهت سهم من جز روزگاري سياه چيزي نيست... لعنت به هر سياه ؛ به جز چشمانت . . .
حــامــد
روزها رفتندُ رفتیمُ گذشت! آه! آری! زندگی افسانه بود! خاطری از خاطراتی مانده جا؛ تارِ مویی در کناره شانه بود . . . !
حــامــد
حق دارند این چشم ها... اگرهنوز هم... خیره می شوند به دوردست ها.... این چشمها پشت سر مسافرشان آب ریخته اند . . .
حــامــد
هرچه میروم ، نمیرسم! گاهی با خود فکر میکنم نکند من باشم کلاغ آخر قصه ها . . . !
حــامــد
هيچ روزي براي پير شدن دير نيست... اين تقويمها صورتشان را با سيلي سرخ كرده اند . . .
همه اینارو میدونیم اما باز . . . !!
13 سال و 1 ماه و 25 روز و 6 ساعت و 59 دقيقه قبل