حــامــد
خیلی طول نمیکشه حسرتِ داشتن ِ اون لحظه هایی رو میخوریم که میتونستیم پیش ِ عزیزانمون باشیم ولی پشتِ این سیستمِ لعنتی نشستیمُ عُمرمونُ به پوچی گذروندیم . . .
حــامــد
دلي که درب هايش بسته باشد ، کم کم جايگاه عنکبوت مي شود ... !!!
حــامــد
گفته بودم بعدازاین باید فراموشش کنم/ دیدم اش ازیاد بردم گفته های خویش را /تا به من نزدیک شد گفتم سلام ای آشنا /گفتم اما نشنیدم جز صدای خویش را
حــامــد
اشتباه از من بوده هر بار که ضربه خوردم کوتاه اومدم با خودم گفتم گذشته ها ، گذشته من ببخشم ، اون شرمنده میشه نفهمیدم که اینطوری ضربه ی بعدی رو محکم ترمیزنی !!!
حــامــد
مي نويسم ... هميشه با من بمان مينويسي ... هميشه !!! ... هميشه ؟؟؟؟ و بلند بلند ميخندي تو ميخوابي و من تمامِ شب رفتنِ تو را "به بدترين شکلِ يک کابوس" خواب ميبينم....!
حــامــد
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست، گاه سکوت است و گاه نگــــــاه، غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم...
حــامــد
زخم که ميخوري , مزه مزه اش کــــن .. حتـــــما نمکش آشناست............
حــامــد
پسرک گفت : گاهي اوقات قاشق از دستم مي افتد . پيرمرد گفت : من هم همينطور . ... پسرک آرام نجوا کرد : من شلوارم را خيس مي کنم . پيرمرد خنديد و گفت : من هم همينطور پسرک گفت : من خيلي گريه مي کنم . پيرمرد سري تکان داد و گفت : من هم همينطور . اما بدتر از همه اين است که... پسرک ادامه داد : آدم بزرگ ها به من توجه نمي کنند . بعد پسرک گرماي دست چروکيده اي را حس کرد . پيرمرد گفت : مي فهمم چه حسي داري مي فهمم...
حــامــد
اگر جنس قلابي به شما دادند آن قدر مهم نيست .مراقب باشيد معرفت قلابي به شما ندهند...!
حــامــد
به سلامتي اونايي که بايد مثل اشغال دور بندازيم ولي انقدر معرفت داريم که اونها رومي بوسيم و کنار ميذاريم !!
حــامــد
اين روزها شير هم راضيه با دمش بازي كنن، ولي با دلش نه.....!!!!
حــامــد
من " آنقدر خواستمت که نخواستنت را نديدم "تو " آنقدر نخواستي که هيچ چيز از "من " را نديدي
حــامــد
زخمي بر پهلويم است,روزگار نمک ميپاشدو من پيچ وتاب ميخورم و همه فکر ميکنند که: ميرقصم....... (شاملو)
همه اینارو میدونیم اما باز . . . !!
13 سال و 1 ماه و 24 روز و 20 ساعت قبل