حــامــد
خیلی طول نمیکشه حسرتِ داشتن ِ اون لحظه هایی رو میخوریم که میتونستیم پیش ِ عزیزانمون باشیم ولی پشتِ این سیستمِ لعنتی نشستیمُ عُمرمونُ به پوچی گذروندیم . . .
حــامــد
ديگر نمانده هيچ به جز وحشت سکوت... ديگر نمانده هيچ به جز آرزوي مرگ.... اينک منم گريخته از بند زندگي... با زندگي چگونه توانم دوباره ساخت ؟
حــامــد
دقايقي در زندگي هستندکه دلت براي کسي آنقدر تنگ ميشود که ميخواهي او را از رؤياهايت بيرون بکشي و در دنياي واقعي بغلش کني...
حــامــد
براي ادامه زندگي دارم فحش کم ميارم......!!!!
حــامــد
چه دلتنگم هنوز برای آن چشمها.............
حــامــد
تلخ ترین حقیقت ممکن ست،... تـو ... دوری از من .......
حــامــد
از غروب آموختم...سرخ کردن چشمانم را..............................
حــامــد
اینجا گرگها هم افسردگی مفرط گرفتند .... به جای اینکه گوسفند بدرند ؛ به نی چوپان گوش می دهند و گریه می کنند ... !!!
حــامــد
مادر کودکش را شير ميدهد و کودک از نور چشم مادر خواندن و نوشتن مي آموزد وقتي کمي بزرگتر شد کيف مادر را خالي ميکند تا بسته سيگاري بخرد بر استخوانهاي لاغر و کم خون مادر راه ميرود ... ...تا از دانشگاه فارغ التحصيل شود وقتي براي خودش مردي شد پا روي پا مي اندازد و در يکي از کافه ترياهاي روشنفکران کنفرانس مطبوعاتي ترتيب ميدهد و ميگويد: عقل زن کامل نيست و به افتخار اين سخن گارسونها کف طولاني ميزنند
حــامــد
آن امواجی که می خواستم برخلافشان شنا کنم عاقبت مرا به زانو در آوردند....
حــامــد
می دانم می آیی............فقط نمی دانم تا کی میمانی.....................
حــامــد
به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از ان خارج میشد به من گفت:نرو که بن بسته گوش نکردم رفتم..... وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم... پیر شده بودم...
حــامــد
تن من زخمي است... يک خراش کمتر يا بيشتر چه فرقي دارد...؟! راحت باش...!
حــامــد
هرزه مي نامي...!! .. دختري را... .. که تار مويي بيرون روسري دارد...!! ... ... .. يا سيگاري به دست...!! .. يا دست عاشقي در دست...!! .. ولي من... .. هرزه تو را مي خوانم...!! .. که هر سخن بي اساسي... .. با ذهن ات همبستر مي شود...!! .. و افکاري اين چنين... .. حرام زاده... .. در دامنت مي پروراند...!!!
حــامــد
گاهي شهري را... آرام دلي را.... گاهي همه چيز را... به هم مي ريزند اين "غريبه " هاي لعنتي!!!!
حــامــد
یارب تو هستی اولین عشقو.. تو هستی آخـ ـــــرین عشـ ـق منم محتـاج این عشـــ ـقو.. تویی مشتاق این عشـ ـق!
همه اینارو میدونیم اما باز . . . !!
13 سال و 1 ماه و 25 روز و 14 ساعت و 17 دقيقه قبل