حــامــد
خیلی طول نمیکشه حسرتِ داشتن ِ اون لحظه هایی رو میخوریم که میتونستیم پیش ِ عزیزانمون باشیم ولی پشتِ این سیستمِ لعنتی نشستیمُ عُمرمونُ به پوچی گذروندیم . . .
حــامــد
وجودت سرد است پس از چه رو تب دارم؟ اغوشت یخ بسته است در اغوشت هستم پس چرا میسوزم؟ دور شو از من مبادا سردم کنی من این سوختن را میخواهم
حــامــد
گفتم بهار خنده زد و گفت ای دریغ دیگر بهار رفته نمی اید گفتم پرنده ؟ گفت اینجا پرنده نیست اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست گفتم درون چشم تو دیگر ؟ گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست
حــامــد
آنقدر می مینوشم تا دوریت را راحت تحمل کنم نمی شود منی که با عطرت مست می شدم هیچ شرابی مستم نمی کند
حــامــد
به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میزارن و میدونن تو خونه ای که بزرگترها کوچک شوند... کوچکترها هرگز بزرگ نمیشوند...
حــامــد
خیال کردی ...وقتی به همراه ديگري ...از کنارم می گذری.. دنیا به آخر می رسد.. دنیایت من بودم ...که به آخر رسیدم ..... و.. تو اکنون هیچ نیستی
حــامــد
آن قدر نفس میکشم تا تمام شود همه آن هوایی که سراغ تورا میگیرد
حــامــد
تلخ منم، همچون چاي سرد که نگاهش کرده باشي ساعات طولاني و ننوشيده باشي ... تلخ منم؛ چاي يخ که هيچکس ندارد هوسش را ...
حــامــد
هر روز...لبخندهای لاغر دخترک را در خود می دید...غمگین شد ...تصمیم گرفت لبخندها را بزرگ جلوه دهد...بزرگ و بزرگ تر...عمیق و عمیق تر...فردا دیگر نه اینه ای بود و نه لبخند زیبایی...اینه صداقتش را به بهای یک لبخند فروخته بود!! که تاوانش... در خود شکستن بود...
حــامــد
دخترک به بن بست افکارش رسید، مترسک شد پسرک همچون کلاغ، ترسید،رفت!!! عشق علف هرز شد، ریشه احساس را خشکاند...........! و روزگار عاشقانه ها را دور کاغذی پیچید و دود کرد!!
حــامــد
دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند آه چه زیبا و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند دلمان خوش است به لذت های کوتاه به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را..
حــامــد
روزی به خانه برمیگردم تغییر کرده ام میدانم ، بزرگتر شده ام شاید هیچ آرزویی ندارم ، جز اینکه مادرم نیز مثل من بزرگ نشده باشد تحمل دیدن چروک چشمانش را ندارم... کاش همان مادر کودکی هایم،پشت در منتظرم باشد...
حــامــد
گوشهایم را می گیرم… و چشم هایم را می بندم… و زبانم را گاز می گیرم.. ولی… حریف افکارم نمی شوم… چقدردردناک است… فهمیدن …!
حــامــد
به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد.(زنده یاد حسین پناهی)
حــامــد
دود سیگارم را هزاران بار به تو ترجیح می دهم کم رنگ است ولی دورنگ نیست…
حــامــد
جواب یه حرفایی ، یه نفس عمیقه ... بزار تو دلت بمونه ... این جوری قشنگ تره ...!
همه اینارو میدونیم اما باز . . . !!
13 سال و 1 ماه و 24 روز و 14 ساعت و 21 دقيقه قبل