حــامــد
خیلی طول نمیکشه حسرتِ داشتن ِ اون لحظه هایی رو میخوریم که میتونستیم پیش ِ عزیزانمون باشیم ولی پشتِ این سیستمِ لعنتی نشستیمُ عُمرمونُ به پوچی گذروندیم . . .
حــامــد
جسارت ميخواهد نزديک شدن به دورترين افکار زني که درد بي کسي را به مسلخِ کوچه پس کوچههايِ شهر برده... زني که هر شب به پابوسِ کابوسهايِ مردانه ميرود و سحر گاه لحافش را پر مي کند از هق هقِ تنهايي بي مرزش... هاي روزگار لعنتي با دختران غريب خود چه ميکني ؟؟؟؟
حــامــد
خدايا .... تو دنــياي ما آدمــا ؛ يه حالتي هست به نام " کــم آوردن " ! تو که خــدايي و نميتوني تجربش کني .... خــوش به حــالت ... !!!
حــامــد
رسيده ام به حس برگي که مي داند باد از هر طرف که بيايد سرانجامش ، افتادن است ...!!!!
حــامــد
فلاسفه خيلي حرفها زدن... اما منطق هيچ کدامشان به پاي منطق تو درباره ي عشق نرسيد !! رفتي و گفتي : . . . . . . . همينه که هست ...!!!!
حــامــد
یاد آن روزها بخیر که کبوترها شب سفر کردند تا مترسک از تاریکی نترسد
حــامــد
سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “ چـه جمـلـه ای پــــُر از کـلیـشه پـــُـر از تـهـوع جـای ِ گـرمی نـشستـه ای و می خـوانـی ... ... ... ”ســرد اسـت “ یـخ نمـی کنـی حـس نـمی کنـی کـه مـن بـرای ِ نـوشتـن ِ همیـن دو کلمـه چـه سرمایـی را گـذرانـدم........
حــامــد
بـبــار بـــاران شــایـــد نگـــاه ِدختـــرکــی بــه شیشـه هــای سـردو بــی روح ِ اتـاقش بــاشـد تـــا بـــا بــارش ِ اولیـــن قطــرا تتـــ دستـش را رو به آسمـــان دراز کنــد وبخــواهــد ؛ خــدارا در آغـــوش بـگیـــرد . . .
حــامــد
خـــــــــــــریدار ندارد ... دلـی که برایت " لَــک " زده است ...
حــامــد
به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد
حــامــد
گاهی عکسی را می سوزانیم گاهی عکسی ما را می سوزاند گاهی با دیدن یک عکس ساعت ها گریه می کنیم گاهی سالها با یک عکس زندگی می کنیم...
حــامــد
هرچه انسان ها رو بیشتر بشناسیم !! گرگ ها را بیشتر شناختیم !
حــامــد
پای هر خداحافظی یاد میگیری که خیلی می ارزی.....
حــامــد
ســـرم را شاید بتوانند گـــرم کنند دیگران اما وقتی تـــو نیستی هیچ کس نیست دلـــم را گرم کند...
حــامــد
آب را گل کردند .... چشم ها را بستند .... و چه ها که با دل کردند ....
حــامــد
من که به نبودنت عادت کرده ام فقط نگران گارسن حواس پرتی هستم که هنوز یک چشمش به در است وچشم دیگرش به میز و تنهایی من
همه اینارو میدونیم اما باز . . . !!
13 سال و 1 ماه و 24 روز و 14 ساعت و 20 دقيقه قبل