دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

حــامــد

حــامــد
مرد - مجرد
امتیاز: 3264

دنبال‌شدگان

(331 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(391 کاربر)

گروه‌ها

(93 گروه)

بازدید

حــامــد
url.jpg حــامــد

خیلی طول نمیکشه حسرتِ داشتن ِ اون لحظه هایی رو میخوریم که میتونستیم پیش ِ عزیزانمون باشیم ولی پشتِ این سیستمِ لعنتی نشستیمُ عُمرمونُ به پوچی گذروندیم . . .

حــامــد
حــامــد

.... هرگز کسی را به آنچه نیست مده . . . !

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
حــامــد
حــامــد

چيز ها ديدم در روي زمين : کودکي ديدم، ماه را بو مي کرد. قفسي بي در ديدم که در آن، روشني پر پر ميزد نردباني که از آن، عشق ميرفت به بام ملکوت .... .و خدايي که در اين نزديکي است : لاي اين شب بوها، پاي آن کاج بلند. روي آگاهي آب، روي قانون گياه .. سهراب سپهري

حــامــد
حــامــد
در مادر...

ناراحت کنار پسرش نشسته بود، پسر به گفت: تو دومين زن زيبايي هستي که تو عمرم ديدم پرسيد: پس اولي کيست ؟ پسر جواب داد : خود تو ، وقتي که لبخند ميزني .... فداي لبخندت ........

این ارسال را بازنشر کرده است.
حــامــد
حــامــد
در مادر...

تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم" تو 15 سالگي : " ولم کنين " تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم" ... ... ... تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون" تو 30 سالگي : " حق با شما بود" تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم " تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!" تو هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...! بيايد ازهمين حالا قدر پدرو مادرامونو بدونيم...

این ارسال را بازنشر کرده است.
حــامــد
حــامــد

در گلویم ابر کوچکی است که خیال بارش ندارد... میشود مـــرا کنی . . . ؟

این ارسال را بازنشر کرده است.
حــامــد
حــامــد

نسيم دانه را از دوش مورچه انداخت... مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهي يادم ميرود که هستي ، کاش بيشتر نسيم مي وزيد . . . !

این ارسال را بازنشر کرده است.
حــامــد
حــامــد
در مادر...

مادر . . . دلتنگ نجواهاي شبانه ات هستم. . .

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
حــامــد
حــامــد
در مادر...

يک انسان خوشبخت انساني است که در نگاه چشمان مادرش که پر از اشک است معني واقعي عشق را بفهمد!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
حــامــد
حــامــد
در مادر...

وجــود نـــازنينت تکيـــه گاهيــست بـــراي بودنـــــم... بـــرقـــرار بـــاش تـــا بـــي قرارت نبــــاشم . . .

این ارسال را بازنشر کرده است.
حــامــد
حــامــد
در مادر...

اسم قاشق رو گذاشتی قطار...هواپیما...کشتی .... تا یک لقمه بیشتر بخورم ..! یادت هست مادر؟ شدی خلبان ؛ ملوان ؛ لوکوموتیوران..! می گفتی بخور تا بزرگ بشی قوی بشی ؛ آقا شیره بشی.! و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم حتی بغض های نترکیده ام را . . .

این ارسال را بازنشر کرده است.
حــامــد
حــامــد
در مادر...

سلامتي واسه اينکه ديوارش از همه کوتاهتره هيچوقت نگفت من هميشه گفت بچه هام هميشه از غمهامون شنيد ... ... اما هيچوقت از غمهاش نگفت... از سلامتيش براي سلامتي بچه هاش هميشه گذشت... زندگي همراه با شادي و اميد و مهربوني بهمون ميده... هيچوقت خستگيشو به رخمون نميکشه و ازش گلايه اي نميکنه... به سلامتي مادر چون اگه خورشيد نباشه ميشه گذرون کرد اما بدون حضور مادر زندگي يه لحظه هم معني نداره . . .

این ارسال را بازنشر کرده است.
حــامــد
حــامــد

گفتى: غزل بگو! چه بگویم مجال کو / شیرین من، براى غزل شور و حال کو / پر مى زند دلم به هواى غزل، ولى / گیرم هواى پرزدنم هست، بال کو / گیرم به فال نیک بگیرم بهار را / چشم و دلى براى تماشا و فال کو / تقویم چارفصل دلم را ورق زدم / آن برگ هاى سبز سرآغاز سال کو / رفتیم و پرسش دل ما بى جواب ماند / حال سؤال و حوصله قیل و قال کو

حــامــد
حــامــد

ام از ، آرزوهای //// شوق ،

حــامــد
حــامــد

این دل به کدام واژه گویم چون شد / کز پرده برون و پرده دیگر گون شد / بگذار بگویمت که از ناگفتن / این قافیه در دل رباعی خون شد

حــامــد
حــامــد

نه از ور نه از می نویسم / نه از و نه از می نویسم / دلم است ، می دانی / دلم است ، از این