دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Hami ܓܨܓღ

حــالــم خــیــلــی بــده درباره »
Hami ܓܨܓღ
مرد
امتیاز: 26663

دنبال‌شدگان

(4187 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(1681 کاربر)

گروه‌ها

(579 گروه)

بازدید

Hami  ܓܨܓღ
Hami ܓܨܓღ

یه درد دل.../یه درد خیلی بزرگ.../یه بعض تو گلوت که میخوام بترکونمش ( ) داستان زندگی کوتاه من

Hami  ܓܨܓღ
Hami ܓܨܓღ

علی چپ ، راست می گفت : این روزهــا کوچه اش ظرفیت اینهمه متقـاضی را ندارد ، باید بزرگــراهش کرد !

این ارسال را بازنشر کرده است.
Hami  ܓܨܓღ
Hami ܓܨܓღ

سفر کوتاه! پدر بزرگم میگفت:‍‌«زندگی عجیب کوتاه است.حالا که گذشته را بیاد می آورم،زندگی به نظرم چنان فشرده می آید که مثلا نمی فهمم چطور ممکن است جوانی تصمیم بگیرد با اسبش به دهکده ی بعدی برود،امانترسد که مبادا-قطع نظر از اتفاقات بد-مدت زمان همین زندگی عادی و خوش و خرم،کفایت چنین سفری را نکند.» برگرفته از:کتاب پزشک دهکده- فرانتس کافکا

Hami  ܓܨܓღ
Hami ܓܨܓღ

‏لاشخور:لاشخوری بود که منقار در پاهای من فرو می‌کرد. پیش‌تر چکمه‌ها و جوراب‌هایم را از هم دریده بود و حال به گوشت پاهایم رسیده بود. پس از هر نوک چند بار ناآرام به گرد سرم می‌چرخید و باز کار خود را از سر می‌گرفت. ارباب‌زاده‌ای از کنارم می‌گذشت. زمانی کوتاه به تماشا ایستاد. می‌خواست بداند چرا وجود لاشخور را تحمل می‌کنم. گفتم: «از دستم کاری برنمی‌آید. لاشخور از راه رسید و شروع به نوک زدن کرد. مسلماً کوشیدم او را برانم، حتی خواستم خفه‌اش کنم. اما چنین حیوانی بسیار نیرومند است. می‌خواست به صورتم بپرد. این بود که بهتر دیدم پاهایم را قربانی کنم و حالا پاهایم تقریباً به تمامی از هم دریده شده‌اند.» ‏ارباب‌زاده گفت: «‏از این‌که اجازه می‌دهید این‌طور زجرتان بدهد تعجب می‌کنم. تنها با شلیک یک گلوله کار لاشخور تمام است.» ‏پرسیدم: «‏راستی؟ شما این کار را می‌کنید؟» ارباب‌زاده گفت: «‏با کمال میل. فقط باید به خانه بروم و تفنگم را بیاورم. می‌توانید نیم‌ساعتی منتظر بمانید؟» گفتم: «نمی‌دانم.» و لحظه‌ای از درد به خود پیچیدم. سپس گفتم: «‏خواهش می‌کنم به‌هرحال تلاش‌تان را بکنید.» ‏ارباب‌زاده گفت: «‏بسیار خوب،

Hami  ܓܨܓღ
Hami ܓܨܓღ

گفتم خموش (آری) و همچون نسیم صبح لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم در سینه هیچ نیست بجز آرزوی تو فروغ فرخزاد

Hami  ܓܨܓღ
Hami ܓܨܓღ

زندگی آیا درون سایه هامان رنگ می گیرد؟ یا که ما خود سایه های سایه های خود هستیم؟ فروغ فرخزاد

Hami  ܓܨܓღ
Hami ܓܨܓღ

خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن کوروش کبیر

Hami  ܓܨܓღ
Hami ܓܨܓღ

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند. کوروش کبیر

Hami  ܓܨܓღ
Hami ܓܨܓღ

فاصله خط عابر پیاده ندارد ، دست مرا بگیر و از آن رد کن ، قرار دیدار ما هر نیمه شب ، خیالت که نمی گذارد بخوابم . . . !

Hami  ܓܨܓღ
Hami ܓܨܓღ

از وقتی که تــو رفتی ، آینده هیچ وقت نیامد که هیچ گذشته هم هیچ وقت نگذشت . . .

Hami  ܓܨܓღ
Hami ܓܨܓღ

من بودم ، تو و یک عالمه حرف ، و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد ! کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی ، یک آه چقدر وزن دارد .

Hami  ܓܨܓღ
Hami ܓܨܓღ

وقتی کباب با برنج میخوریم ۹۰%حواسمون به اینه که هر دوتاش باهم تموم شه !

Hami  ܓܨܓღ
Hami ܓܨܓღ

چه فرقی دارد ، شهر ما خانه ی ما باشد یا نباشد ؟ وقتی تو نه در شهر ما هستی و نه در خانه !

Hami  ܓܨܓღ
Hami ܓܨܓღ

cیاc

Hami  ܓܨܓღ
Hami ܓܨܓღ

khabam miad

Hami  ܓܨܓღ
Hami ܓܨܓღ

نمیدونم چرا چیزای تلخ این همه طرفدار دارن شراب قهوه شکلات زیتون ... روزگار تو ..... .....