Hami ܓܨܓღ
یک وقتایى حس آخرین بیسکوئیت مونده توبسته ساقه طلایى رودارم!شکسته وتنها!!!
Hami ܓܨܓღ
لا اقَلـــــــ... بِینِ شِعر هاﮯ مَنـــــــــ با ڪَســـــــﮯ نَـــــــپَـــــر، بـﮯ اَنصافــــــــــــــ........! مَن خودم به تو پَر و بال دادَمــــــ...!
Hami ܓܨܓღ
ایـن روزهــــــا خیـلــــــی هـا خیلــــــی کـارهـا در حـق ِ آدم می کننـد و آخـرش می گـوینـد : " حلال کنـیـــد " . . . !!
Hami ܓܨܓღ
من عاشق نيستم! فقط گاهي... حرف تو كه ميشود دلم... مثل اينكه تب كند گرم و سرد ميشود توي سينه ام چنگ مي زند آب ميشود...
Hami ܓܨܓღ
مکالمه ای بین من و مادرم: -مامان - جونم - داشتم ماست می خوردم - نوش جونت پسرم - ریخت رو فرش - کوفتو بخوری نکبت...
Hami ܓܨܓღ
هرچقدر هم بگویی:" مــــــردها فـــلان، زن هـــا فـــلان. تنهایی خوب است، دنیا زشت است،" آخرش روزی قلبت برای کسی "تنـــــــدتر" می زند....
Hami ܓܨܓღ
یه زمانی توو مدرسه با دوستمون هماهنگ می کردیم که : تو اجازه بگیر برو بیرون منم 2دقیقه دیگه میام! بعد معلم عقده ای می گفت صبر کن تا دوستت بیاد بعد برو..... من که حلالشون نمی کنم!!!!!
Hami ܓܨܓღ
نبخشیدمت ولی فراموشت کردم… همیشه به همین سادگی از آدمای بی ارزش می گذرم
Hami ܓܨܓღ
هیچی به اندازه اینکه به مادر یه دختر بگی “من فکر کردم شما خواهر بزرگشی” یه مادر رو خوشحال نمیکنه !
Hami ܓܨܓღ
این روزها تنها چیزی که می خواهم سکوت است، یک کلبه چوبی وسط جنگل، یک آتش، یک فنجان چای تلخ...
Hami ܓܨܓღ
شبیه معادلات چند مجهولی شده ام ؛ این روزها …. هیچ کس از هیچ راهی مرا نمی فهمد … !!!
Hami ܓܨܓღ
یه مادر میتونه 10 تا بچه رو باهم بزرگ کنه ولی همون بچه ها بزرگ که میشن 10 تایی ن...میتونن یک مادر رو پرستاری کنن
گاهی وقتا ناخواسته میشینی پای حرفای یکی آرومش میکنی انقد آرومش میکنی که همه زندگیشو بهت میگه
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 6 ساعت و 19 دقيقه قبلروز بعد میشینی پای حرفاش کم کم میبنی خیلی درد داره تو زندگی... میشی همدردش...کم کم میبینی هر روز دوس داری باش حرف بزنی... یه مدت میگذره میشه همه زندگیت میشه تمام وجودت...ازت دوره ولی هر لحظه حسش میکنی...همش تو مخته که بری از نزدیک ببینیش دوری هرجفتشونو اذیت میکنه...جفتشون همو دوس دارن ولی خیلی فاصلس بینشون...هر چی تلاش میکنن نزدیک شن ولی دورو دورتر میشن...یکیشون خیلی تلاش میکنه که بهش نزدیک شه... «چه روزی بود» با هزارتا مشکل خونوادرو میپیچونی که بری پیش زندگیت بری پیش عمرت بری پیش همه کست...بلاخره موفق میشه بره پیشش...قم-تهران-ترمینال غرب-مترو-چهارراه ولیعصر-اتوبوس-پارک ساعی...ضربان قلب 1000 از دور میبینیش...استرس زیاد نمیذاره بری جلو...آخ...دلو میزنی به دریا میری جلو...دست دراز میکنی سمتش... دستاشو میاره جلو... هنوز حسش میکنم... اولاش صدات بیرون نمیاد یکم که راه میری ضربان قلب تعادل پیدا میکنه...آخ اون قدمای اول که از پله های پارک میری بالا... میری تو پیاده رو نمیدونی از کجا شروع کنی نمیدونی چی بگی فقط دوس داری نگاش کنی آهنگ صداش قشنگترین موسیقی به گوشته... یه لنز لعنتی چشای خوشگلشو اذیت میکنه چشای خوشگلش هی خیس اشک میشه دل نداری تو چشاش نگاه کنی... باید بریم سراغ لنزاش تو میدون انقلاب بود فک کنم... انقد دوس داری بغلش کنی ولی نمیشه... داغی آفتابو بهونه میکنه که بادستای نازش سرتو دست بکشه بگه قربون سرت برم چقد داغ شده... بعد یکی دو ساعت پیاده روی با عمرت میرسی مغازه عینک فروشی واسه تعویض لنزای لعنتی... بعد از اونجا میریم سمت پارک لاله... آها بستنیم خوردیم...اونجا پرسیدی ادکلنت چیه؟!... (امیدوارم تواَم یادت باشه) رسیدیم پارک لاله... یه صندلی تو سایه یکم خنده شوخی... یکم نگاه های من تو چشاش...یکم خجالتش...یکم شیطنتاش... (آب معدنی یادته) ریختی روصورتم...
دارم اذیت میشم بسه دیگه
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 6 ساعت و 19 دقيقه قبلرسیدیم ته خط ته خط ینی لحظه ی خدافظی با یه دل درد رفتی سمت اتوبوس که سوارش شی وای بغض خفم میکرد مثه الان... خدافظی کردورفت دور شدو دیگه تو دیدم نبود منم داغون رفتم سمت مترو ترمینال غربو قم خونه عمو بهترین روز عمرت زود تموم شد خیلی زود ولی عوضش خاطرش خیلی میمونه به همینش زندم
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 6 ساعت و 19 دقيقه قبلفک کنم 10 ماه یا بیشتر باهم بودیم تموم زندگیم بودو هستو خواهد بود
خیلی اذیتش کردم خیلی
یه جاهایی اشکشم درآوردم ازت معذرت میخوام تو عمرم هیشکسو مثه تو نخواستم اگه یه وقتایی اذیتت کردم از رو تعصبی بود که رو تو داشتم
به هر حال بیخیال الان ته دوستیمونه ینی ته زندگیمه 10 روزه رفتی البته تو میگی من رفتم ولی من هستم تا تهشم هستم واسه همینم هست که میخوام جونمو بدم بهت ثابت کنم تا تهش بودمو تو کم آوردی
اشکایی که ریختیو تلافی کردی 100 برابرشو اشکایی که بخاطر تو ریختمم دوس دارم
نمیتونم زنده باشمو ببینم یکیو جای من ببوسی یکی جای من بغلت باشه
خواستم بگم تو این 10 روز که ازم خبر نگرفتی شبو روزم خوندن اس ام اسامون نگاه کردن عکسامون حموم زیاد رفتم که این اشکا بریزهو سبک شم ولی هنوز سنگینه این دلم...این 10 روز آبرو برام نموند دو سه روز اولشو زدم بیرون (پنجه های مردونه زیر گوشم... خون گوشه لبم)
خدا اون بالا نشستهو شاهده که این پست حرف به حرفش با اشکام بود
آی بند نمیاد لامصب آخ قربون حامی گفتنت برم قربون اوهووووم گفتنت برم قربون زور زدنت برم
خیلی بد کردی باهام حقم نبود نیلو...
دیگه نمیشه ادامه داد...
همیشه عشقم میمونی...
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 6 ساعت و 18 دقيقه قبل