حامد ♥
تنها گنجی که جستجو کردن آن به زحمتش می ارزد دوست واقعیست....
حامد ♥
ب آغوش تو محتاجم براي حفظ آرامش / براي زندگي با تو پر از شوقم , پر از خواهش / ب دستان تو محتاجم براي لمس خوشبختي / واسه تسکين قلبي ک براش عادت شده سختي / ب چشمان تو محتاجم واسه تعبير اين رويا / ک بازم ميشه عاشق شد تو اين بي رحمي دنيا / ب لبخند تو محتاجم ک تنها دلخوشيم باشه / بزار دنياي بي رحمم ب لبخند تو زيبا شه . .
حامد ♥
راست يا دروغ مهم نيست,تو فقط با من حرف بزن, چشمانت زيرنويس ميکنند!
حامد ♥
دلم تنگ شده براي کودکيهايم, و اشکهايي که بند ميامد با يک آبنبات چوبي!
حامد ♥
سخت است يكرنگ ماندن در دنيايي كه مردمش براي پر رنگ شدن حاضرند هزار رنگ باشند
حامد ♥
اين همه راه رفته و اشتباه?! کيلومترنگاهم راصفرميکنم...
حامد ♥
من به هر تحقيري که شدم با صداي بلند خنديدم،نام مرا گذاشتن با جنبه! بي آنکه بدانند خنديدم تا کسي صداي شکسته شدن قلبم را نشنود!!!!!!!!!!!!!!!!
حامد ♥
عشق تنها مرضي است كه بيمار از ان لذت ميبرد افلاطون!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حامد ♥
نقاش خوبي نيستم ،اما اين روزها به لطف تو انتظار را همانند صورتت ديدني ميكشم.
حامد ♥
دلتنگ که ميشوم,خاطراتم را مرور ميکنم, همچون کويري که به ياد روزهاي باراني, سراب ميسازد در دل خود
حامد ♥
گاه ميتوان براى عزيزى چند ــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــ سطرسکوت يادگارى گذاشت،تا او درخلوت خود هرطور که خواست آنرا معنا کند...
حامد ♥
دارم فیلم میبینم ... زنه توش بیکینی پوشیده... مامانم اومده میگه فیلم خارجیه؟ پَ نه پَ مختار نامست یه چند قسمتش تو سواحل انتالیا فیلمبرداری شده !
حامد ♥
به دوستم میگم دیشب تو کرمان یه پسره بنزین ریخته سرش خودشو تو خیابون اتیش زده... میگه سوخت؟! پَ نه پَ یه جون گرفت رفت مرحله بعد !
حامد ♥
دختر نابينايى بود که به خاطر اين عيب از خودش متنفر بود. او از همه بدش میآمد، بجز دوست پسرش که در طول اين سالها هميشه در کنارش مانده بود. او به دوست پسرش گفت اگر بتوانم بينائيم را به دست آورم با تو ازدواج خواهم کرد. يکروز، يکنفر دو چشمش را به آن دختر اهدا کرد. چند روز بعد از عمل جراحى، هنگامى که باندها را از روى چشم دختر باز کردند، او براى نخستين بار توانست همه چيز را ببيند، حتى دوست پسرش را. پسر به او گفت: اکنون که بينائيت را به دست آوردهاى با من ازدواج میکنی؟ دختر به دوست پسرش نگاه کرد و متوجه شد که او هم نابيناست. چشمهاى بسته پسر شوک زيادى به او وارد کرد. اصلاً انتظارش را نداشت. با خود فکر کرد نمیتواند تا آخر عمر با او با اين شرايط زندگى کند و بدين خاطر، پيشنهاد پسر را رد کرد. پسر در حالى که اشک ديدگانش را پر کرده بود از کنار تخت او رفت و بعداً اين يادداشت را براى دختر فرستاد: «عزيزم، از چشمانت خوب محافظت کن، چون قبل از اين که مال تو باشند، مال من بودند.»