hamidreza
دیگر نمی توانم متن های طولانی را تا آخرش بخوانم تقصیر خودت بود آمدی ، رفتی و به هر چه کوتاه عادتم دادی
hamidreza
صدای شکستن قلبم را نشنیدی چون غرورت بیداد می کرد اشک هایم را ندیدی ، چون محو تماشای باران بودی ولی امیدوارم آنقدر در آینه مجذوب نشده باشی که حداقل زشتی دیو خود خواهیت را ببینی باشد که با دیگران چنان نکنی که با من کردی
hamidreza
همیشه تو را در نفس هایم احساس می کردم تو همیشه همراه من بودی علت جدایی تو از من ، من بودم
hamidreza
سال هاست که در لایه های نابود اینگونه زیستنی می گردم و .. می گردم تو را و خودم را بی گناه گم کرده ام در خویشتنی که هر گز خوش نبود چقدر دلم برای خواستن تنگ می شد تا اینکه دریافتم این زندگی نه تویی نه من ما گم شده ایم در نا کجا آباد خود ساخته ای که نشانی ندارد
hamidreza
صــدای تپـش هـای قلبم رو می شنوم ولـی هیچ علاقه ای به زندگـی کردن توش نیست
hamidreza
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ می شود گاهی دلم برای پاکی های کودکانه ی قلبم می گیرد گاهی آرزو می کنم ای کاش دلی نبود تا تنگ شود تا خسته شود تا بشکند
hamidreza
یه وقتایی دلت می خواد یکی از پشت سر چشماتو بگیره و ازت بپرسه اگه گفتی من کی ام ؟ تو هم دستاشو بگیری و بگی هر کی هستی فقط بمون
hamidreza
شاید قانون دنیا همین باشد من صاحب آرزویی باشم که شیرینی تعبیرش از آن دیگریست
hamidreza
چقدر این دوست داشتن های بی دلیل خوب است درست مثل همین باران … که بی سوال … فقط می بارد … آرام … شمرده شمرده … فقط می بارد …
hamidreza
تبسم شیرین عشق گوشه ای از نگاه خداست تنها به نگاه او می سپارمت
hamidreza
چه حس قشنگیه وقتی می شی مَحرمِ دل یکی یکی که بهش اعتماد داری و بهت اعتماد داره از دلتنگی هاش برات می گه و از دلتنگی هات براش میگی آروم می شه و آروم می شی حسی که هیچوقت به تنفر تبدیل نمی شه این حس مثل قطره های بارون پاکه
hamidreza
باد ورق های دفتر شعرم را با خود برد فردا تمام شهر عاشقت می شوند !