سحر
دختری را می شناسم که هر شب برای ستاره ها شعر می خواند و آنها به او زبان آسمانی می آمخوزند. روزی پرسیدم: دیشب چه واژه ای آموختی؟ شرمنده نگاهم کرد و چشمک زد.
سحر
برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری طرف می گه از کسی شکایت دارین ؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم فرار مایکل اسکافیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم
سحر
سردم است… و دیگر “دوستت دارم” تو هم گرمم نمی کند…
سحر
ساعت 5-4 صبح زنگ زده..گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم..میگه خواب بودی؟؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته
سحر
نامه ای از من اگر سویت نمی آید نرنج/ هر چه را من می نویسم اشک پاکش می کند . . .
سحر
من از آن می ترسم که دوست داشتن را مثل مسواک زدن بچه به من و تو تذکر بدهند . . .
سحر
با اشکی که از دوریت بر چهره دارم / تو را تا صبح محشر دوست دارم . . .
سحر
زنگِ خونه رو میزنم مامانم میپرسه میخای بیایی تو ؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام ببینم اف ف سالمه یا نه
سحر
روز اول خیلی اتفاقی دیدمت… روز دوم الکی الکی چشمهام به چشمت افتاد… هفته بعد دزدکی بهت نگاه کردم… ماه بعد شانسی به دلم نشستی و حالا سالهاست یواشکی دوست دارم