سحر
صدایم خیس و بارانی است... نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است
سحر
خمیده پشت از آن دارند پیران جهان دیده/ که اندر خاک می جویند ایام جوانی را
سحر
فریاد مردمان همه از دست دشمن ست ..فریاد ما از دل نامهربان دوست
سحر
خوش باش در آن دم که غمی رو به تو آرد/ بگذار که غم نیز، رود شاد ز دستت
سحر
دست وپایی می توان زد بند اگربردست وپاست ..وای بر جان گرفتاری که بندش در دلست
سحر
صبر نکن ، هرچه قدر هم دیر شده ، بهش بگو چقدر عاشقشی چه قدر برای تو اهمیت داره ، چون اگه اون بره دیگه مهم نیست هرچه قدر که تو فریاد بزنی و بلند گریه کنی ، اون دیگه صداتو نمیشنوه . .