سحر
فلاني؟..... ميداني؟..... ميگويند رسم زندگي چنين است: مي آيند..... مي مانند..... عادتت ميدهند..... و ميروند..... و تو در خود مي ماني..... و تو تنها مي ماني..... راستي نگفتي؟ رسم تو نيز چنين است؟ مثل همه ي فلاني ها؟
سحر
...تو همه راز جهان ریخته در چشم در سیاهت ، من همه محو تماشای نگاهت !!(فریدون مشیری)
سحر
دل شکستن چاره اش سنگ نیست این دل ما با نگاهی سرد نیز میشکند
سحر
حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم / آخ تا می بینمت یک جور دیگر میشوم / در لباس آبی از من بیشتر دل میبری / آسمان وقتی که می پوشی کبوتر میشوم / میل ، میل توست ولی باور بکن / بی تو در هجوم بادها پرپر میشوم
سحر
تا جان به تنم باشد ، یادت به سرم باشد / تا سر ندهم بر باد ، هرگز نروی از یاد .
سحر
گفتی که میتونی بری اما،بغض تو دستاتو برام روو کرد...ما هردو از رفتن پشیمونیم،جوونه دوتامون زودتر برگرد
سحر
تو فکر میکردی بدونه من،دلشوره از دنیای ما میره...........اینجا یکی همدرده من میشه،اونجا یکی دستاتو میگیره
سحر
می بینمت،میری ولی،میری نمیبینی.....میبوسمت از من ولی دستاتو میگیری
سحر
تو سمت رویای خودت میری،میری و من چشامو میبندم.....ما خواستیم از هم جدا باشیم،پس من چرا با گریه میخندم
سحر
می بوسمت،میگی خداحافظ،این قصه از اینجا شروع میشه...من بغض کردم تو چشات خیسه،دسته دوتامون داره روو میشه
سحر
خسته شدم از نوازش کردن عکسات !!
سحر
اگه رفتن،نرسیدن،توی تقدیره منه....جرمه بی بخششه من،اگه عاشق شدنه//چشماتو به روم ببند............