سحر
چشماتو به روم ببند،خدا چشمش بازه...........زندگی با گره هاش آدمو میسازه
سحر
دسـت هایم تـو را می بینند... چشـمانم لمسـت می كنند... و لبهـایم تـو را می بوینـد...! اجـزایم گُم شـده اند! حكایـت تنهـایی روزهاسـت كه با ماســت... از خـودم جـدایم تنــها! اما به تـو پیوســته! پیـوندم بزن...
سحر
دل مغرور ما،دست و پا نمیزنه...سنگ از آسمون بیاد،صخره جا نمیزنه
سحر
پشت سر ویروونه،رو به رو دیواره...داره از ابر سیاه دردسر میباره
سحر
گمو گورم، دورم..گیجو ویجم،خسته ام.............بس که پای پلکمو به دل در بستم
سحر
حس و حالم خوش نیست...همه چی داغوونه............یکی باید باشه تو رو برگردوونه
سحر
بند ناف روحــــــــــــــــــــــــــــــ ـ ـ ـــــــــــــــــــــــــــــم از تـو بـریـدنـی نـیـست ایـن هـمـه تلـا ش مـکـن!!... مـن ایـن نـارسـی را دوسـت دارم... بـه هـر قـیـمـتـی !!!
سحر
منم تنها ترین تنهای تنها / و تو زیباترین زیبای دنیا منم یلدای بی پایان عاشق / تو بودی مرحم زخم شقایق نگاهت را پرستم ای نگارم / فدای تار مویت هرچه دارم . .
سحر
آغوشـــــــت غـــــــاری است که وســــــــوسه میکند همــه را برای پیــــــــامبر شدن !!!
سحر
رو تا اين حــــــوالي بــــر نگردي/ به ايـن آشفــــته حــالي بــر نگردي / بگير اين دل، دل زخمي کــز اينجا/ توهــم با دسـت خالـــي بــر نگردي/ برو اي دل که ديگر نــا ندارم/ براي گــــريه هايت جـــا ندارم/ در اين خط عبور بي سر انجام
سحر
آدم هـا می آینـد زنـدگی می کننـد می میـرنـد و می رونـد .. امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه آدمی می رود امــا نـمی میـرد! مـی مـــانــد و نبـودنـش در بـودن ِ تـو چنـان تـه نـشیـن می شـود کـه تـــو می میـری در حالـی کـه زنــده ای ..