حیدر
پیر مرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختر جوان ، رو به روی او ، چشم از گل ها بر نمی داشت . وقتی به ایستگاه رسیدند ، پیر مرد بلند شد ، دسته گل را به دختر داد و گفت : می دانم از این گل ها خوشت آمده است به زنم می گویم که دادم شان به تو . گمانم او هم خوشحال می شود . دختر دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پائین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد
حیدر
پیر مرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختر جوان ، رو به روی او ، چشم از گل ها بر نمی داشت . وقتی به ایستگاه رسیدند ، پیر مرد بلند شد ، دسته گل را به دختر داد و گفت : می دانم از این گل ها خوشت آمده است به زنم می گویم که دادم شان به تو . گمانم او هم خوشحال می شود . دختر دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پائین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد
حیدر
گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم بعد از این بوسه دگر بار خطایی نکنم بوسه دادی و چو برخاست لبم از لب تو توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم.
حیدر
سکوت میکنم و به چشمانم اجازه میدهم فریاد بزنند ....و تو مجبور میشوی گوشهایت را محکم بگیری .....تا فریادِ احساس من پرده وجدانت را پاره نکند.........