اونوقتا که خیلی کوچیک بودم وقتی که 6-7سالم بود این پسر بچه هارو میدیدم که زنجیر میزدن منم دلم میخواست برم #زنجیر بزنمزنجیر داداشمو برمیداشتم و تو خونه تمرین میکردمیا مثلا اینقد خوشم میومد #دهل دستم بگیرم و بزنم هعی...
یه #دوستی دارم که حرف زدن عادیش به اندازه ی یه #پست می ارزهینی اگه میومد #دنبالر طرفدار زیاد پیدا میکردو نون خیلیا آجر میشد حیف که اینترنت دم دستش نیست
#سردم میشه...کتابمو برمیدارم میرم کنار #بخاری میشینم...شب خیلی #طولانیه...صدای دسته های #عزاداری از خیابونا میاد...احساس #غریبی میکنم...بیشتر از هر وقتی دلم میخواد یکی باشه باهاش #حرف بزنم تا از این حال و هوا در بیام...حس خوندن #زبان تخصصی نیست... #مودم رو روشن میکنم میام #دنبالر....
موقعی که اصن انتظار نداری یهو جلوت سبز میشه و غافلگیرت میکنه اما دقیقا وقتی که دلت میخواد ببینیش هر چی دنبالش میگردی و منتظرش میمونی پیداش نمیکنی...امان از این...

13 سال و 1 ماه و 10 روز و 21 ساعت و 4 دقيقه قبل