بلاخره هم قانعش کرد ! مامانش هم شروع کرده بود به خواستگاری رفتن ولی هر جایی یه مشکلی بود و نمیشد ! یه روز نشستیم گفتیم ای بابا چی شد پس کی زن میگیری ؟!خندید گفت چه می دونم بابا زن گرفتن به ما نیومده ! گفتیم بابا تو که این همه دوست دختر داری یکی از همینا... وسط حرفم پرید گفت نه دیگه نشد ! من زن نجیب می خوام ! نه این عروسکا که هر روز اسباب بازی یه نفر میشن...

13 سال و 1 ماه و 9 روز و 12 ساعت و 24 دقيقه قبل