مردي چهار پسر داشت. آنها را به ترتيب به سراغ درخت گلابي اي فرستاد که در فاصله اي دور از خانه شان روييده بود پسر اول در زمستان، دومي در بهار، سومي در تابستان و پسر چهارم در پاييز به کنار درخت رفتند سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه ديده بودند درخت را توصيف کنند پسر اول گفت: درخت زشتي بود، خميده و در هم پيچيده پسر دوم گفت: نه.. درختي پوشيده از جوانه بود و پر از اميد شکفتن پسر سوم گفت: نه.. درختي بود سرشار از شکوفه هاي زيبا و عطرآگين.. و باشکوهترين صحنه اي بود که تابه امروز ديده امپسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغي بود پربار از ميوه ها.. پر از زندگي و زايش مرد لبخندي زد و گفت: همه شما درست گفتيد، اما هر يک از شما فقط يک فصل از زندگي درخت را ديده ايد! شما نميتوانيد درباره يک درخت يا يک انسان براساس يک فصل قضاوت کنيد: همه حاصل آنچه هستند و لذت، شوق و عشقي که از زندگيشان برمي آيد فقط در انتها نمايان ميشود، وقتي همه فصلها آمده و رفته باشند
يك نفر آقا كنار راننده نشسته بود. سوار تاكسي شده بود...دخترك خوب و چادري....با رفيقش! جلوترها كه رسيدند،راننده ايستاد براي مسافري ديگر....كه مرد بود.... ناديده گرفت،مرد،حيا را و دخترك عفافش را... نشست مرد كنار دخترك باحجابمان! بودند لحظاتي كنار هم....تا مقصد.... فروخت اندك حجب و حيايش را در كنار آن مرد.... هرچند هيچ نگفتند با هم....هرچند كيفش بود بين او و خودش بايد هزينه كرد براي اسلام...براي اينكه بماند دينت نگو مجبور شدم...نگو نمي شد ديگر...نگو چند لحظه كه بيشتر نبود باورم نمي شود اين توجيهات بي خوديــــ... شيطان"لحظه اي" به باد مي دهد همه ي ايمانت را... داستان هفتاد سال عبادت شيخ را شنيده اي؟هان؟ ميشد دربست بگيري...ميشد به راننده گفت: آقا!من مي پردازم هزينه ي اين مسافر را ولي سوارش نكن! ميشد.....يعني "بايد" بشود كه سرمايه كرد براي اسلام! اسلامي كه راحت نرسيد به من و تو.... خون ها دادند... جان ها دادند... سرها بريده شد... دستي بريده شد... فرقي شكافته شد... چادريـــ خاكيـــ شد.... مادريــــــــــــــ بين در و ديوار.........
جای تامل داره-این مسای ریز وظریف رو که داره حادمیشه ونفوذپیدامیکنه باید اساسی بررسی کرد.وکم کم عادی وعادت میشه این توجیهات بیخودی انگاری.....منظورم این بود»»»».يعني "بايد" بشود كه سرمايه كرد براي اسلام! اسلامي كه راحت نرسيد به من و تو....
اسلامي كه راحت نرسيد به من و تو.... خون ها دادند... جان ها دادند... سرها بريده شد... دستي بريده شد... فرقي شكافته شد... چادريـــ خاكيـــ شد.... مادريــــــــــــــ بين در و ديوار.....