امیرحسیــن :-)
ز سنگر رفت بیرون وضو بگیرد. برای عملیات مهمات كم داشتند. رفته بود توی فكر. پیرمردی آمد و كنار ایستاد. لباس بسیجی تنش بود. فكر می كرد او را قبلاً جایی دیده است، اما هر چه فكر می كرد یادش نمی آمد كجا. پیرمرد به او گفته بود: «تا ائمه رو دارید، غم نداشته باشید. توی این عملیات پیروز می شید. عملیات بعدی هم اسمش بیت المقدسه. بعد هم می ری لبنان. دیگه هم برنمی گردی.» گریه می كرد و برای من تعریف می كرد. □ رفت لبنان... راستی راستی هم دیگر برنگشت. سال 61 بود كه رفت و... مفقود ماند تا امروز. تو فكر می كنی حاجی كجاست؟!
امیرحسیــن :-)
ای رب زمین ! امیر مریخ بیا تا نخل ستم برکنی از بیخ بیا از قول همه منتظران می گویم! ای پیرترین جوان تاریخ بیا!
امیرحسیــن :-)
چندیست جان به حجم تنت جا نمی شود هِی سرفه می کنــی نفست وا نمی شود طعنه زده به دختر تو همکلاسی اش: این سرفه ها برای تو بابا نمی شود √ نام مـــــرد تنها برازنده ی شمـاست ....
امیرحسیــن :-)
بسم الله ... وقتی خدا دست هایش را از پشت روی چشمانم گذاشت .... از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم که .... فراموش کردم منتظر است تا نامش را صدا کنم ...
امیرحسیــن :-)
این سگ از سپاه قدس میترسن ...نه باسه حاج قاسم و امثال حاجی ...باسه جیگری که تو وجودشون است