امیرحسیــن :-)
دلتنگ اذان حرم کرببلایم ...
امیرحسیــن :-)
می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن حس عجیبی داشت، انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست! اضطراب داشت که چجوری با مادر خداحافظی کنه... با خودش می گفت: «یعنی الان چی می خواد بگه؟ ، من که طاقت ندارم بشنوم...» فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و... بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو، دست مادر رو بوسید و از زیر قرآن ردش کرد... منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت: «خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(س) برسون» یا حضرت زهرا(س)، مادر من هم در زمره ی مادر شهدا قرار ده...
امیرحسیــن :-)
خدای خوبم توی این شب تاریك با یه حس دوستداشتنی به اندازه یه بغض تنگه تنگ كه شكستنش نزدیكه و به تعداد قطرات اشك روی گونه م منو ببخش... خدای خوبم شكرت كه نشانم دادی چگونه پیدا كنم عصای رفتنم را آن هنگام كه در نابینایی خویش گم بودم شكرت مهربونم هق هق گریه هام تمومی نداره وقتی به مهربونیات فك میكنم ولی عوضش دلم زلال میشه وقتی حس میكنم به حرفام گوش میدی معبود من دوستت دارم بیشتر از همیشه و هر روز می بوسمت بهترینم
امیرحسیــن :-)
بعضی وقتها اونقدر دلتنگه کسی میشی که اگه بفهمه ، خودش از نبودن خودش خجالت میکشه ! . . .
امیرحسیــن :-)
توسط پیامک
چه حالی میده؛تو مترو،بقل دستیت داره با گوشیش کار میکنه،اس ام اس میده،عکس میبینه،تو ام ببینی،اونم در کمال اعتماد به نفس
امیرحسیــن :-)
بچهای قرارگاه سایبری سپاه