امیرحسیــن :-)
ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را بر روی پیامبری باز کرده بود که هر صبح پیش از مسجد می آمد که بگوید : " پدرت فدایت دخترم ! " ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبر باز کرده بود که هر غروب می آمد که بگوید : " شادی دلم ! " ، " پاره تنم ! " . ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که می خواست برود سفر و آمده بود زیر گلوی او را ببوسد . ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که پی " کسای یمانی " می گشت تا در آن آرامش یابد. ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پسرش حسن (علیه السلام) باز کرده بود " جدت زیر کساست ، برو نزدیک " . ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و به حسین (علیه السلام) خسته از راه آمده ، گفته بود " نور چشمم " ، " میوه ی دلم " ، " جد و برادرت زیر کسایند. " ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را روی علی (علیه السلام) باز کرده بود. روی علی(علیه السلام) که بی تاب می
امیرحسیــن :-)
من ازاشکی که میریزد زچشم یار میترسم از آن روزی که اربابم شود بیمار میترسم رها کن صحبت یعقوب و دوری و غم فرزند من ازگرداندن یوسف سر بازار میترسم همه گویند این جمعه بیا ! اما درنگی کن از اینکه باز عاشورا شود تکرار میترسم ...
امیرحسیــن :-)
دو کارگر خیارچین بودند که اولی روزي یک بار و دیگري روزي بیست بار خیار از مزرعه می چیدند. از ا ولی پرسیدند: روزي چند بار خیار می چینی؟ گفت: من و رفیقم با هم روز ي بیست و یک بار خیار می چینیم. در عبادات و کارهاي خیري که همراه با دیگري انجام می دهی هم مم کن است نتیجه اي که جمعتان به آن می رسید، مانع از توجهت به آنچه شخصا به آن رسیده اي شود؛ لذا در هر عبادت و عمل صالحی، ابتدا خودت تنها کار کن تا بتوا نی ببینی چقدر کاسبی کرده اي. وقتی کاسبی ات راه افتاد، با رفیقت همراه شو و انجام بده.