حسین - نیما
دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت “ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود : « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد » و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : « بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام » دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت : « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نابینا بود و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد گفت « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .» دوستان خوبم : هستند کسانی که فقط به آن اندازه که به شما احتیاج دارند به شما احترام میگذارند ، و چه سخت است . . . باخت زندگی ، باخت عشق . . . به خاطر . . . ؟
حسین - نیما
هیچ وقت نذارید یه کامپیوتر بفهمه که عجله دارید.
حسین - نیما
گشت گرداگرد مهر تابناک,ایران زمین روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین ای تو یزدان , ای تو گرداننده ی مهر و سپهر برترینش کن برایم این زمان و این زمین .
حسین - نیما
سلامت سعادت سیادت سُرور سَروری سبزی و سَرزندگی هفت سین سفره ی زندگیتان باد
حسین - نیما
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
حسین - نیما
631انلاینن یکی پستامو لایک نمیکنه
سلااااام
13 سال و 5 ماه و 17 روز و 16 ساعت و 24 دقيقه قبلسلام اجییییییییییییییییییییییی

13 سال و 2 ماه و 16 روز و 13 ساعت و 37 دقيقه قبل:d
13 سال و 2 ماه و 11 روز و 13 ساعت و 18 دقيقه قبل:d
12 سال و 11 ماه و 13 روز و 10 ساعت و 33 دقيقه قبل