icha
چه تلخ محاکمه می شوند پاییز و زمستان که برای جان دادن به درخت ، جان می دهند و چه ناعادلانه کمی آن طرف تر همه چیز به نام بهار تمام می شود .
icha
تو در من آن تب گرمی که آبم می کند کم کم نگاهت نیز چون مستی خرابم می کند کم کم منم آن کهنه دیواری به جا از قلعه های سنگ که باد و آفتاب آخر خرابم می کند کم کم .
icha
باغبان در را نبند من فرد گلچین نیستم من اسیر یک گلم ، دنبال هر گل نیستم .
icha
آرزو می کنم هیچ راه نجاتی نداشته باشی ، وقتی غرق خوشبختی هستی !
icha
حس بودنت در دوردست ها به من شوق زندگی می بخشد ، اما دوریت اینجا ، همین جا آزارم می دهد ، تو کجای زندگی من هستی که با تلنگری آرام و با چشمکی آشوبم می کنی ؟
icha
من ، روز خویش را با آفتاب روی تو ، کز مشرق خیال دمیده ست آغاز می کنم ، من با تو می نویسم و می خوانم ، من با تو راه می روم و حرف می زنم ، وز شوق این محال که دستم به دست توست ، من جای راه رفتن پرواز می کنم .
icha
فراموش کردن دوستان بزرگ لطمه زدن به قانون خاطره هاست ، همیشه بیادتم !