کاش تو فصلای زشت سرنوشت یکی این دلتنگیامو مینوشت یکی از دستای سرد آرزو گرمی دستای عشق و میگرفت یکی که سکوت تنهاییم رو با صدای ساز شکستش بشکنه یکی که تو قاب خالی دلم نقش زیبای خدا رو بکشه
وصال در عشق بس چه دارد حیرانی ، من نگویم رسیدم به وصال ، اما دیده ام ناله ی عاشقی در "تنهایی" ، گریان سخن می گفت ، می کرد حق حق و بی تابی ، ای کاش می شد اینگونه عاشق شد