چقدر شادی به مردم این کشور می آید.. چقدر دلمان بهانه این جشن های بی مقدمه را می گرفت.. چقدر این پایکوبی ها به اجتماع حوالی مان می آید.. چقدر ته قلب دسته جمعی این جامعه، خوشی کم داشت.. چقدر به رو نیاوردیم خوشی های مان را چقدر پاپوش دوختیم به پای زندگی.. چقدر در خویشتن خویش ژنده پوشِ غم های واراداتی بودیم غصه هایی بیگانه با تار و پود این مردم.. چقدر در فکرمان پیچیدیم به شادی های نداشته.. چقدر غمی زیر غم های مان بود چقدر روحمان از رقص در وسط خیابان بی خبر بود چقدر گوش این شهر، صدای بوق کم داشت.. این خنده ها، این رقص ها، این شادی ها... گوارای وجودتان... )( نوشته از پرنده مهاجر )(
طبیعیه طرف بهم بگه سرطان دارَم باور نکنم . کسی بهم بگه زنُ بچَم مُردَن باور نکنم ! کسی بگه عشقم مُرده باور نکنم ... خیلی عذر میخوام اما از این فیلما واسه من نیاید لطفا ...کم از بقیه به ما نرسیده ; )
مادرم میگفت شنیدم پسر همسایه خیلی مومن است. نمازش ترک نمی شود.
زیارت عاشورا می خواند. روزه میگرد. مسجد میرود ... خیلی پسر با خداییست ...
لحظه ای دلم گرفت ... در دل فریاد زدم باور کنید من هم ایمان دارم ...
نماز نمیخوانم ولی لبخند روی لبهای مادرم خدا را به یادم میاورد ...
دستهای پینه بسته پدرم را دستهای خدا میبینم ...
زیارت عاشورا نمیخوانم ولی گریه یتیمی در دلم عاشورا برپا میکند ...
نه من روزه نمیگیرم ولی هر روز از آن دخترک فال فروش فالی را میخرم که هیچوقت نمی خوانم ...
مسجد من خانه پدر بزرگ پیر و تنهایم است که با دیدن من کلی دلش شاد میشود ...
خدای من نگاه مهربان دوستی است که در غمها تنهایم نمیگذارد ...
برای من تولد هر نوزادی تولد خداست وهر بوسه عاشقانه ای تجلی او ...
مادرم ...! خدای من و خدای پسر همسایه یکیست ...
فقط من جور دیگری او را میشناسم و به او ایمان دارم ...
خدای من دوست انسانهاست نه پادشاه آنها ...

13 سال و 3 ماه و 10 ساعت و 20 دقيقه قبل