كودكي فقير را ديدم ، دستش را گرفتم و به فروشگاه رفتيم ، يك دست لباس برايش خريدم ، بعد به رستوران رفيتم و غذا خورديم . موقع رفتن گفت بهم : ببخشيد ، شما خدا هستيد !؟ خديدم و گفتم : نه من يكي از بندههاي خدا هستم . لبخندي زد و گفت : ميدانستم با او نسبتي داري.