جابر
از خوشگذرونه پرسیدن : عشق چیه ؟ گفت : عشق این هفته رو سر جردن سوار کردم !!!! پشت کوهیه گفت : عشق من ، دختر مَش مَمَدِ !!!! اما........... یه عشق هم هست که زن و بچت رو بسپاری دست خدا ، خودت بری رو مین........... از خوشگذرونه پرسیدن : درد چیه ؟ گفت : یه بار زنبور نیشم زد ، خیلی درد داشت !!!! پشت کوهیه گفت : یه بار یه سنگ افتاد روپام درد داشت !!!! اما........... یه دردم هست ، که بابات شهید بشه ، تو درس بخونی بری دانشگاه ، بهت بگن دانشجوی سهمیه ای........... نظر شما چیه ؟ شاید...........
جابر
وقتی عصبانی هستید مواظب حرف زدنتان باشید
عصبانیت شما فروکش خواهد کرد
ولی حرفهایتان یک جایی باقی می مانند
برای همیشه
جابر
فرهاد میدانست صد سال نمیتواند کوه را بکند، فقط میخواست یک عُمر اسمش را با “شیرین” بیاورند . . .
جابر
باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟ یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟ کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬ بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه
جابر
کهنه فروش تو کوچه مون داد میزد : کهنه میخریم ، وسایل شکسته و درب و داغون میخریم . . . بی اختیار فریاد زدم : قلب شکسته ای که روزگاری قیمت داشت هم میخری ؟ گفت : اگر برایت ارزش داشت ، به دست نا اهل و بی لیاقت نمی دادی تا آنرا بشکند . . . راست میگفت . . .
جابر
من را به تخت ببندید.... میخواهم زندگی را ترک کنم..!!