habib
دو نوجوان طی یک شرط بندی ترسناک تصمیم گرفتند در نیمه های شب هر کدام ماشین پدرشان به قرار گاه بیاورند ... قرار گاه جاده ای خاکی است . شرط بندی از این قرار است که هرکدام پشت رول با سرعت زیاد به سوی هم حمله ور شوند و شرط را کسی میبازد که فرمان را زود تر بچرخاند . اگر هر دو اهل ریسک باشند هردو زندگیشان را میبازند اگر یکی از آنها اهل ریسک باشد آن شخص میبرد و اگر هیچ کدام اهل ریسک نباشند هردو شرط را میبازند ! احتمال اینکه هردو آنها بمیرند برابر احتمال این است که هردو شرط را ببازند ! و احتمال برد یک نفر غیر ممکن است چون اگر یک نفر ترسو بود هرگز شرط را قبول نمیکرد و جرئت آن را نداشت که نیمه شب به قرار گاه بیاید ! پس اگر هردو بدانند که طرف مقابل خیلی ترسوتر از خودش است شرط را قبول میکنند در نتیجه میتوان گفت دو نتیجه بیشتر نداریم : یا هردو زندگیشان را میبازند یا شرط را . در این شرط بندی هیچ کسی برنده نمیشود !
habib
یه بخش کوتاه از مقدمه یک داستان !نظرتونو بگید !
habib
زلزله همه چیز را بهم ریخت ... ویرانی های ترسناک به بار آورد و قحطی تمام مردم دهکده را در مشت خود گرفته بود . آیا کسی که قرار بود به آن دهکده بیاید زمان خوبی را برای اینکار انتخاب کرده بود ؟ همه چیز از قبل انتخاب شده . پس او چمدانش را برداشت و تمام وسایل مورد نیاز برای شکنجه را در جعبه فلزی براقش قرار داد . باید به تاکسی زنگ میزد . تاکسی که قرار بود او را به دهکده برساند . دهکده اسمی بود که رئیسش آقای بونزن در پرونده ذکر کرده بود . این اسم رمز برای محکم کاری بود ولی او خوب میدانست که هیچ دهکده ای در دنیا به ترسناکی محوطه ی شماره 5 نبود .