من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی حرف میزنم اگه به خانه ام آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که ازآن به شلوغی کوچه خوشبختی بنگرم ...
بابا ول کنین تو رو خدا، این موضوع دیگه خیلی خز شده. اصلا خانوما کادو میخرن که حالا بخواد جوراب باشه؟! اون دلاوری یه چیزی تو صرفا جهت اطلاع گفت، رسوا کرد همه رو!
چه می کنی با من.... حسادتم را می خواهی یا جنون..... بیهوده تلاش مکن، من با بی حسی گره خورده ام...... این درد که سینه ام دارد ، تنها آغوشش آرامم می کند ....

14 سال و 4 ماه و 7 روز و 5 ساعت و 14 دقيقه قبل