یه دوست دختر هم نداریم لباسامو بشوره، بعد اتو کنه!بعد یه غذا خوشمزه واسمون درس کنه ,یه ماساژ خوبم بده بهمون ,بعد بوسمون کنه بگه عزیزم باعث افتخار منه که در خدمتت باشم عشقم!!بعد دوباره یه بوس آب دار بده.. ما هم همینجوری تلویزیون نیگا کنیم..
صدای در زدن آمدزن در را باز کرد و مردی با چهره خسته اما خندان وارد شد مرد: سلام ، سحر برگشته؟ زن : نه هنوز مدرسه ست.چی شده؟ مرد: براش از شهر اون لباسی رو که قول داده بودم خریدم... زن لبخندی از سر رضایت زد و مرد را درآغوش گرفت : حتما خیلی خوشحال میشه مرد که بىقرار ديدن دخترش در لباس نو بود آهسته گفت: خدا هیچ مردی رو شرمنده زن و بچه نکنه، بهش خيلی وقت بود قول داده بودم زن : ايشالا، تو که هميشه سرت بلند باشه، هوا سرده بريم تو بشينيم تا برات چایی بريزم مرد: ببين سحر چی دوست داره امشب همونو درست كن تا دیگه خیلی خوشحال بشه... زن که مشغول شستن استکان بود پرسید: امروز خبری بود؟ مرد: نه، اما تو راه همش داشتم فکر میکردم آخه بعضی آدمها ماشين هايی سوار ميشن که لاستیکاش تمام سرمایه ی من می ارزه زن استکان چایی را به دست مرد داد وگفت : سرمایه ی تو سحره... مرد لبخندی زد که در همین لحظه صدای در بلند شد و کسی مکرر فریاد کرد: سیداحمد بدو... سید احمدبدو مدرسه آتیش گرفته ...بچه ها سوختن...((( )

13 سال و 1 روز و 2 ساعت و 13 دقيقه قبل توسط موبایل


13 سال و 1 روز و 2 ساعت و 8 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 17 روز و 6 ساعت و 11 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 13 روز و 16 ساعت و 58 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 5 روز و 7 ساعت و 9 دقيقه قبل