یکی از دوستان که مدتی پیش به عنوان مدرس در یکی از دانشگاه ها مشغول به کار شده بود از خاطرات دوران تدریسش نقل میکرد: سر یکی از کلاس هایم توی دانشگاه ، دختری بود که دو ، سه جلسه اول ،ده دقیقه مانده بود کلاس تموم بشه ، زیپ کوله اش رو میکشید و میگفت : استاد ! خسته نباشید !!! البته من هم به شیوه همه استاد های دیگه به درس دادن ادامه میدادم و توجهی نمی کردم! یه روز اواخر کلاس زیر چشمی میپاییدمش ! به محض این که دستش رفت سمت کوله ، گفتم : خانوم !!! زیپتو نکش هنوز کارم تموم نشده !!!!! همه کلاس منفجر شدن از خنده ، نتیجه این کار این بود که دیگه هیچ وقت سر کلاس بلبل زبونی نکرد!!!! هیچ وقت هم دیگه با اون کوله ندیدمش توی دانشگاه !!!
دوتا نی نی پیش هم خوابیده بودن, پسره به دختره میگه: تو دختلی یا پسل؟ دختره میگه: نمی دونم, پسره میگه: بذال من بلم زیل پتو ببینم, میره و میاد میگه: تو دختلی, دختره میگه از كجا فهمیدی؟؟؟؟میگه: آخه جولابات صولتیه
سر کلاس پزشکی استاد به دانشجوها می گه: کدوم یکی از اعضای بدنه که 9برابر بزرگ می شه ؟ دختره می گه استاد من می دونم.......ولی روم نمی شه بگم .پسره می گه: من می دونم استاد مردمک چشمه .استاد به پسره می گه : افرین .به دخترم می گه: شماهم اینقدر توقع بی جا نداشته باشید!!!

13 سال و 4 ساعت و 55 دقيقه قبل توسط موبایل


13 سال و 4 ساعت و 51 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 16 روز و 8 ساعت و 53 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 12 روز و 19 ساعت و 40 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 4 روز و 9 ساعت و 51 دقيقه قبل