كامياب
حالا که خواب نیستم و به عشق تو نفس میکشم تو بخواب تا من برات لالایی عشق رو بگم حالا تو به رویاها برو ببین اونجا تو زیباترین رویای منی ...
كامياب
غروب ِغریبانه ی ِعشق چه بیصدا رفت ُ ساکت بود طلوع ِ تنهایی ُ شب های ِ دل کندن افسوس و صد افسوس که تقدیر ما این بود ...!!!
كامياب
به راه ِ تو آمدن خطاست دیگر حتی وسوسه ی دوست داشتنت نمیشوم که عشقت نردبانی نبود به آسمان چاهی بود به قعر تباهی ...هلاکت دل و جان .....!!
كامياب
دگر اصرار نمیکنم برگردی در دل تو ، غم من اثر ندارد امـــــا اگر روزی از آنهمه غربت سرد دلت گرفت اینجا کسی منتظر است؛ برگرد ...!
كامياب
امشب باز هم بغض تنهایی ٬ گلویم را فشرد امشب باز من بودم و خیال تو امشب باز حُرم آغوشت را طلب کردم امشب باز تا توانستم از تو گفتم امشب باز تو بودی و خلوت دل
كامياب
تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
كامياب
تو صادقانه گفتی در خانه قلبت هیچ جایی برای من نیست من بر قلب سنگی ات بوسه می زنم که با من صادق بود
كامياب
در لا به لای این بال شکسته ، پری نیست برای پرواز این دلشکسته در تکرار روزهای گذشته ، نیست روزی به زیبایی روز به غم نشسته.
كامياب
تورا دیدم به نظرم آمد ، چقدر آشنایی خـــــدا کند تو همان لیـــــــلی ام باشی من برایت مجـــــــــنون باشم .
كامياب
به ديوار سلام مي كنم و گاه كه بي هوا بهش ميخورم ازش دلجويي مي كنم ببخشيد آقاي ديوار... و باز صندلي را با خودم مي چرخانم ومي رقصانم چپ...راست... چپ...راست... يادمه رقص بلد نبودم! اما غم مرا هم به رقص وا داشته! اشك هايم را پاك ميكنم و باز با صندلي ميرقصم... بلند بلند آواز سر مي دهم من خوشبختم چون غم دارم... صندلي رو به دور خودش و خودم مي رقصانم فرياد ميكنم... من با غم هايم خوشبختم با غم هايم مي رقصم...
كامياب
بعضی وقتا هست که دوس داری یکی کنارت باشه ... محکم بغلت کنه...بذاره اشک بریزی راحت بشی... بعد آروم تو گوشت بگه دیوونه من که باهاتم!......
كامياب
همیشه می آیی و می روی یا شاید هم نمی آیی که بخواهی بروی و من همیشه در به در دنبال تشبیه طعم دوست داشتنت می گردم
كامياب
گلوم و رها کن تو این هق هق من میمردم برا اون نبود عاشق من مبادا که عشقم تو قلبش بمیره میترسم که دست کسی رو بگیره بگید کاری این بار ازم بر نیومد بگید کم آوردم یا صبرم سر اومد...
سلااااام ..کامیاب عزیز....خوش بحالت....

14 سال و 11 ماه و 14 روز و 9 ساعت و 13 دقيقه قبلسلام چرا خوش بحالم
14 سال و 11 ماه و 14 روز و 9 ساعت و 12 دقيقه قبلبارون ... عاشق بارونم....
14 سال و 11 ماه و 14 روز و 9 ساعت و 12 دقيقه قبلامشب تو نیستی اما باران می آید و شب را تا به سحر میزلانش خواهم بود در نقطه ای از همین شهر شاید غرق در روشنایی یک اتاق باران را از یاد برده ای دستانم در میان دستانت نیست اما با سازم تا سحر زیر باران آن قدر می نوازم تا تمام شهر را لرزه ای از نوایی غریب فرا بگیرد و آن قدر باران را به تنم میکوبم تا شاید لحظه ای احساسی غریب تو را به زیر باران بکشاند گوش کن و در میان تمام قطره ها قلب کوچک منتظرم را ببین
14 سال و 11 ماه و 14 روز و 9 ساعت و 4 دقيقه قبلمرسی دوست عزیزم....

14 سال و 11 ماه و 14 روز و 9 ساعت و 2 دقيقه قبل