كامياب
این شعر یک جا سیگاری است که مرا در آن خاموش کرده اند. این هم خاکسترش کمی رنگ خون دارد یک نفر مرا چون سیگاری بر لب گذاشته تا آخرین ذره دود کرده است...
كامياب
خداحافظ مگو بامن مرو ای روح از جانم در این دنیای عاشق کش تو هستی جان وجانانم تمنایم همه اینست ای تصویر رویایی برای خواهش اشکم بمان در قاب چشمانم.
كامياب
امشب کم توقع شده ام آرزویم کوچک است و کم حرف هیچ نمیخواهم جز تو
كامياب
وقتی نگاهت را به چشمهایم هدیـــه می دادی ... بـــاز هم ، هیــــچ نمی دیدی ؛ جز تصویر مبهم صورتت را ... شانه هایم ؛ شاید جایی برای گریه هایت بود ... امّا نه بهانه ای ، برای اشک هایت ... !
كامياب
دست بر شانه هایم میزنی تا “تنهایی” م را بتکانی ، به چه می اندیشی ؟ تکاندن برف از روی شانه آدم برفی
كامياب
این صدای پای تنهایی از کوچه پس کوچه های شهر است که به گوش میرسد و حکایت از طلوع غم میکند من در زاویه پنهان خویش نشسته ام و دستهایم به جست و جوی اسمان رفته اند اسمان در غم من مینالد زمین از شیون های من به لرزه در ما اید و پرندگان در غم من از نغمه سرایی باز می ایستند
كامياب
بي تو اما عشق بي معناست ، مي داني؟ دستهايم تا ابد تنهاست ، مي داني؟ آسمانت را مگير از من ، که بعد از تو زيستن يک لحظه هم ، بي جاست ، مي داني؟ تو ، خودت را هديه ام کردي ، ولي من هم شعرهايم را که بي پرواست ، مي داني؟ هر چه مي خواهيم – آري – از همين امروز از همين امروز ، مال ماست ، مي داني؟ گرچه من ، يک عمر همزاد عطش بودم روح تو ، هم – سايه درياست مي داني؟ دوستت دارم!» - همين ! – اين راز پنهاني از نگاه ساکتم پيداست ، مي داني؟ عشق من ! – بي هيچ ترديدي – بمان با من عشق يک مفهوم بي « اما» ست ، میدانی؟
كامياب
تنهاییم را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگین خود بنشانمت بنشین.... غمی نیست!!! حوای من!!! بر من مگیر این خودستایی را که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست!!!! آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست همواره چون من نه فقط یک لحظه خوب من، بیاندیش لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست!!!!
كامياب
هوادارت بودم حوای من، بی هوا رفتی بر دار شدم....
كامياب
عشق را بی تو معنایی نیست ..... هستی ام را هست نیست
كامياب
دلم گرقته است . دوباره دلم هواي تو را كرده است . خودكارم را از ابر پر ميكنم و برايت از باران مي نويسم . وقتي كه قطرات باران لحظه هايم را مترنم ميكنند به ياد تو مي افتم به ياد روزي كه تو را در ميان شقايق ها ديدم . به ياد روزي كه شمع را سرودي و خاكستر شدي. مي خواهم به سوي تو بيا يم تو را در كجا مي توان يافت ؟ در آواز جغدي كه شوم مي خوانندش يا در آواز سينه سرخ ؟ در سلام دختري كه تازه سخن گفتن آموخته يا در سلام دختري كه پي آرزوهايش مي گردد ؟ در عطر سيب سرخ يا در بوي موزهاي جنوب ؟ كاش مي توانستم از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم. كاش مي توانستيم در بيشه اي گمنام زير سايه شمشاد ها باشيم. دوباره شب، دوباره تنهايي، دوباره تپش اين دل بي قرار، دوباره سايه حرفهاي تو كه روي ديوار روبه رومي افتد