كامياب
اين دل دل ما، غنچه سر بست شماست و خادمتان ، نوكر دربست شماست اين دل نشود رام كمند هر كس، ماراست دلي كه، قلق اش دست شماست
كامياب
جز دست اجل، كسي مهارت نكند پاييز بمان! خدا بهارت نكند! فانوس شب ظلمت ما را كشتي! اي باد! خدا بگم چكارت نكند
كامياب
بُگذار خوش باشم به سعادت غمناکم خوش باشم به همان بهانه ی تلقینی پاکم
كامياب
پرواز در آسمان بیگانگی به تمنای وصال کوچ در قبیله ی تنهایی به تمنای خیال بازگشت در رویای سکوت به تماشای پشیمانی تو جدایی در غم فردا به تماشای پریشانی من خسته ام تنها رها کن مرا می خواهم غرق شوم در رویا تنها رها کن مرا
كامياب
بر مزار ما غريبان،نه چراغی،نه گلی نه پر پروانه سوز و نه صدای بلبلی ما در اين شهر غريبيم و در اين ملك فقير به كمند تو گرفتار و به فكر تو اسير
كامياب
آن که باز آید مرا از غم رها سازد تویی درد این آوارگی از تن رها سازد تویی اگر خانه دل را ویرانه کرده دست غم آن که این ویرانه را از نو بنا سازد تویی
كامياب
دلم برای قلبی میسوزد که بعد از من گرفتار تو میشود ، دلم برای کسی میسوزد که بعد از من عاشق تو میشود، از همینجا تسلیت میگویم به دلی که دیوانه ی آن چهره ی به ظاهر، ماه تو میشود
كامياب
طلوع طالع من هنوز روشن نشده پای قرار بی قراری های تو غروب کرد من در این سطرهای پنهانی به دنبال حرمت روزهای از دست رفته ام
كامياب
در این آسمان بی ستاره ، یکی از ستاره ها در آسمان مانده ، ستاره ها همه خوابند، اما این ستاره به عشق دیدن آسمان بیدار مانده.
كامياب
گر چه دوری زبرم همسفر جان منی قطره اشكی و در ديده ی گريان منی اين مپندار كه يادت برود از نظرم خاطرت جمع كه درقلب پريشان منی
كامياب
تن ات آمو نگاه ات بحر عمان و چشمان تو اقیانوس پنهان ولی با این همه دریا مزاجی کنارت تشنه لب جان داده هجران
كامياب
من این جا نازنین در سوگواری تو آن سو منتظر با بیقراری و سالنگ که در بین من و توست به خود می لرزد از این شرمساری
كامياب
کالبد قلب بیمارم نقاهت نفرین شده اش را یافت ولی در نهان خانه ی ترس در استقبال مرگ مرگ دیباچه ی عقل در گلبوسه ی زخم ها خنیاگری غم ها حال می گویی چه کنم با مناقشه ی قلبم: هم نشینی با مهربانیت یا خواندن غزل خداحافظی؟!