كامياب
فکر کن ندانم اینهمه که می نویسمت بیهوده ست! مسئله این است که هر چه می نویسمت زیباتر می شوی... شده حتی بارها خواسته ام نبینمت... اما همینکه چشمانم را می بندم از گونه هام سرازیر می شوی... تو شبیه دیگران نیستی دیگران حرف می زنند راه می روند نفس می کشند تو نه حرف می زنی نه راه می روی و نه می گذاری نفس بکشم
كامياب
بارون رو فقط تو پائیز دوست دارم. وقتی که برگهای نارنجی رو خیس می کنه تا وقتی پا روشون می گذاری، دردشون نیاد و نشکنن!!
كامياب
عذاب که می شم تو نجاتم می دی نجات که پیدا می کنم تو از پیشم می ری و باز عذاب می شم از دوری دست هات و اونقدر بی قرار که باز می رم سراغ آتیش می سوزم و تو باز سر می رسی تا نجاتم بدی تا وقتی آتیش سرد شد، بری و باز بسوزم این عذاب ِ کدوم گناه ـه که آرومی نداره؟
كامياب
دلم گرفت ز بی رحمی رگبارها دلم مُرد در نامردی سیل آب ها چشمانم را در همه آینه ها خط زده ام می خندند به من که چشمِ دیدن چشمانم را ندارم!
كامياب
دلم پشت این همه خستگی گم شده ! جایی رو برای پهن کردنش سراغ دارید؟ آخه می خواد نفس بکشه ! می خواد تازه بشه شاید هم بهتره حالا که گم شده فراموشش کنم !؟!
كامياب
دلم سوخت وقتی گم شدی و هیچ سراغی از خیالی که تنها تو را داشت نگرفتی!
كامياب
باران آفتاب را در آغوش کشید ! باران سوخت و آفتاب خاموش شد! در هم پیچیدند و آرام در یکدیگر محو شدند ! بارانی اینچنین می خواهد ، آفتاب داغ درونم ....
كامياب
بخیه می زنم زخم خاطرات گذشته را ته خط که رسیدم نقطه می گذارم می رسم سرخط سر خط هم آش دهن سوزی نیست کلمات زرد آوار می شود هق هق تلخم آواز می شود بین گرگ و میش خوش باوری و ناباوری دست و پا می زنم بازی کلاغ پر دنیا کلافه ام کرده عشق پر باران پر من پر تو پر
كامياب
تو را ديگر ندارم اي حبيبم نشستي در فراقم با رقيبم گلم رفتي ز پيشم بي تامل کجا رفتي چرا رفتي طبيبم
كامياب
رو شناي خيس ساحل عکس يک قلب و کشيدم توي اون ساحل زيبا برق چشم تو رو ديدم تو غروب سرخ دريا ياد تو همنفسم بود از همون فاصله ي دور من به وصل تو رسيدم
كامياب
ذوق و شوق ديدن روي تو در دل داشتم آن همه مه صورتان جمله به هيچ انگاشتم ليک خوبا تو نبودي مهربان با اين دلم زين سبب مهر رخت از لوح دل برداشتم
كامياب
نشود کين دل من بي غم تو شاد شود مگر آنوقت که جان از بدن آزاد شود اينچنين حال مبين بر من لطفي فرما سببي ساز خدا تا که رهت باز شود
كامياب
بر سينه من، زخم مكرر زده اي مانند كبوتري ز من پر زده اي ما و تو مسيرمان يكي بود اي دوست اما تو خود را به راه ديگر زده اي