كامياب
دو تا من ... هیچی تو ... من همیشه خسیس بوده ام ... می خواهم اینبار کوله بار زندگی را تنها به دوش بکشم ... اینبار از تو یک چیز بیشتر نمی خواهم ... از این پس خواب هایم را پریشان مکن هرگز ... آن بازی قایم باشک یادت هست ...؟؟؟ اینبار انگیزه ای برای پیدا کردنت ندارم ... اینبار آمده ام تا بگویم ... خداحافظ ...
كامياب
خدایا دیدی؟! کلی باران فرستادی تا این لکه ها را از دلم بشویی من که گفته بودم لکه نیست ، زخم است !! سلام بر همه
كامياب
شبتون زیبا و قشنگ تا دیداری دیگر خدا نگهدار
كامياب
گاهی بی هوا دلم هوایت را میکند هوای تویی که.... هیچ وقت هوایم را نداشتی
كامياب
یادته زیر گنبد کبود ، تو بودی و کلی آدمای حسود ؟ تقصیر همون حسوداست که حالا ، هستی ما شده یکی بود یکی نبود . . .
كامياب
کاش میدانستم چه کسی این سرنوشت را برایم بافت آنوقت به او می گفتم : یقه را آنقدر تنگ بافته ای که بغض هایم را نمیتوانم فرو دهم....
كامياب
من همان گرگم هنوز مست با همان زوزه های بد مستی گرگی که یوسف را که نه که حسرت تورا می خورد
كامياب
روزهای بارانی یادت هست ……؟؟؟ در آن باران كه كسی آمد…..؟؟!!! همان كه آنقدر خاطرش عزیز شد كه در كتابها نوشتند …. " آن مرد در باران آمد…." هم او كه با تمام خاطرات كودكی گره خورد…. همان مردی كه اسب داشت ولی چتری نداشت ….؟؟؟ اما می دانم ..... می دانم كه یادت نیست كه من نوشتم : آن مرد رفت .... همانوقت كه باران بند آمد….. و فاصله ی آمدنت …. ماندنت … و رفتنت … به قدر آغاز و پایان یك روز بارانی طول كشید ….
كامياب
عاقبت پای ز آن مسلخ كویش بكشم جام خون گشته دل از سر جویش بكشم دل به دریا زنمُ در پی تقدیر روم تا كه فرهاد شوم، حسرت رویش بكشم

13 سال و 4 ماه و 4 روز و 10 ساعت و 14 دقيقه قبل