امیر
گریبانم رها کن دست بردار از سرم جانا / بترس از روز محشر گر بگیرم من گریبانت / تو در کاخ شکوه و ناز و نخوت مست صهبائی / من اندر کنج عزلت اشک می ریزم ز هجرانت
امیر
دور از رویت شب و روزم سیه باشد چو مویت ای امید من بگو آخر که دور از ما کجایی کاش بر من بگذری تا حال مسکینم ببینی لیک می ترسم بمیرم از غم و هرکز نیائی
امیر
گفت پول همیشه نمیاره خوشبختی ! گفتم ولی وقتی نداری حتما بدبختی !
امیر
سالها بودم شریک درد و حرمانش بجان لیکن اکنون از جفا او مهربان دیگریست تیره کردم روزگارم تا که ماه من شود وای دل ، کو آفتاب آسمان دیگریست