خاطره
هـُجوم خالــے حضــورت .. هـــــای مے شـود مقــابــلِ هویِ متروکــَم ٬ و تــو تنـهــا انعـکـاسِ این اطــرافے
خاطره
خدایا بگذار مانند یک درخت به سوی تو قد بکشم و مانند یک درخت ریشه هایم را به سوی تو روانه کنم بگذار برگ هایم تکان بخورند با هر باد شاخه هایم به عشق توسرزنده و شاد شوند هر برگ یک دعاست و هرچه هست از آن توست بگذار باران تو فرو ریزد مانند شادی و مانند رنج تا من همیشه به یاد تو باشم ... آنوقت آواز سرخواهم داد وهربرگ من ستایش تو را زمزمه خواهد کرد ....
خاطره
بی تو آغاز می کنم من روزهای زرد را ، اشک و آه و ناله ها و درد را ، می نویسم بی تو بودن های من پایانم است ، بی تو حامل می شوم اندوه و اشک سرد را .
خاطره
دوره، دوره آدم هایی ست که همخواب هم می شوند ولی هرگز خواب هم را نمی بینند .
خاطره
چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است .
خاطره
به حرمـــــت نان و نمکی که با هم خوردیم نــــــــان را تو ببر که راهـــــــــت بلند است و طاقتــــــــــت کوتاه نمــــــــــک را بگذار برای من می خواهم این زخم همیشــــــــــه تازه بمانـــــــد...
خاطره
دو تا ادم برفی دو طرف رود خونه عاشق هم شدن. اونا از عشق هم آب شدن که شاید یه جایی وسط رود خونه به هم برسن ...
خاطره
صدها هزار نفر براي بارش باران دعا کردند، غافل از اين که خدا در فکر کودکي است که چکمه هايش سوراخ است
خاطره
افسوس ... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم...
خاطره
دوستی ها کمرنگ ، بی کسی ها پیداست ...... راست گفتی سهراب ، آدم اینجا تنهاست
خاطره
تنها کسی که اگه با دسته گل بره خونه سرزنش میشه دختر گل فروشه...
خاطره
خاطرات خیلی عجیبند گاهی اوقات می خندیم به روزهای که گریه می کردیم گاهی گریه می کنیم به یاد روزهایی که می خندیدیم......!
خاطره
درد دارد ... وقتي همه چيز را مي داني ... و فکر مي کنند نمي داني ... و غصه مي خوري که مي داني ... و مي خندند که نمي داني .