خاطره
حتي لوک خوش شانس هم هميشه آخرش تنهايي سمت غروب ميرفت بـا ايـنـکـه لـــوک بـــود بــا ايـنـکـه خـوش شـانــس بــود.....
خاطره
به وسعت ندیدن نگاهت خسته ام .....
خاطره
زندگی قصه ی تلخیست که از آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم....
خاطره
دوستی ها کمرنگ ، بی کسی ها پیداست ...... راست گفتی سهراب ، آدم اینجا تنهاست
خاطره
مهربانی را در جیب پشتم میگذارم و با درد, در غم هایت فرو میروم حالا همه چیز تاریک میشود سکانس ها تغییر میکند و تو نمیتوانی دهان باز کنی چون تاریکی, خفه ات میکند
خاطره
عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال .
خاطره
هیچکس دستهایت را نمی گیرد... در جیبت بگذار... شاید... خاطره ای ته جیب مانده باشد که هنوز گرم است
خاطره
گاهی وقت ها سکوت.. همان دروغ است..! فقط... شیک تر! مؤدبانه تر! و با مسئولیت کمتر...!!!
خاطره
بیراهه هم برای خودش راهیست وقتی من را به تو برساند و حوصله چه زود بی طاقت می شود در ادامه ی راهی که به تو ختم نمی شود
خاطره
تنها کسی که اگه با دسته گل بره خونه سرزنش میشه دختر گل فروشه...
خاطره
ما بدهکاریم به همدیگر و به تمام دوستت دارم های ناگفته ای که پشت دیوار غرورمان ماند و آنها را بلعیدیم تا نشان دهیم منطقی هستیم...
خاطره
هـُجوم خالــے حضــورت .. هـــــای مے شـود مقــابــلِ هویِ متروکــَم ٬ و تــو تنـهــا انعـکـاسِ این اطــرافے
خاطره
میـدونی بن بست زنـدگی کـجـاست ؟ جــایــی کـه نـه حـــق خــواسـتن داری نـه تــوانــایـی فـــرامــوش کـــردن..
خاطره
از تقویمم خط میزنم من از انتظار خسته نیستم من از اینکه فقط هفته ی یک بار سراغت را بگیرم خسته م میخواهم جمعه هایم را خط بزنم و ببینم مرد این هستم که تو را در روزها و لحظه هایی دیگر بجویم منم شعار دادم و هی نوشتم که بیا ولی غروب جمعه شد و نیامدی و دیگر تمام !!! خوب میدانم این رسم عاشقی نیست
خاطره
گاهی بدون بغض و گریه..... باید قبول کنی فراموش شدی...!