vb-fgg
اي تــو روح اونــي که ميـــدونه ،با يه اس ام اس يا زنگش ميتـونه کل حالتـو عــوض کـنه اما دریـــغ میکنه ازتــــــــ !
vb-fgg
کاش میشد خالی از تشویش شد... برگ سبز تهفه درویش شد... کاش میشد تا دل میگرفت..... عشق می امد کنارش می نش ست.... کاش میشد راه سخت عشق را .....بی خطر پیمود و قربانی نداشت
vb-fgg
عـــــآشِـق رـو ڪــﮧ بَـــرعَــڪــس ڪـــنـے ، مـے شَـه قـشــــآع . . . دهخـ ـدا رـو مـے شِــنــآسـے ؟؟!! لغتــــ نآمــه اَش رـو ڪـﮧ بــآز ڪــردم نِــوشـتـــﮧ بـــود : √قـشـــآع : دردے ڪــ ـﮧ آدمــ رو اَز درمــــآن مـایــوس مـے ڪـنَــه . . .
vb-fgg
خدایا…آسمانت چه مزه ایست؟من تا به حال فقط زمین خورده ام....
vb-fgg
دیشَبــــ خُـدا آهِسـته د َر گُوشــَــــم گُفت : دیگــه بَســــــــــــــــــــــــــــــــــه ! بارانَــــــــــــم از اَشکهایت خجاَلت می کـَــشــــد ...!!!
vb-fgg
صبح بلند شدم دیدم همه پای میز صبحانه ان فکر کردم جمعس !.................. امروز جمعس؟عایا؟
vb-fgg
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد. - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت… چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد. پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! - آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!