@ســـــلام الهه خانومي
@سـلام رضا
@سـلام مسعودي
@سـلام محمد جان
@ســـلام داداشي محمد امين
@سـلام احمد جان
@سـلام ميثم...ممنون
@ســـــلام فرهاد...ممنونم مهربون
دیشب ، لب رود ، #شیطان#زمزمه داشت. #شب بود و چراغک بود. #شیطان ، #تنها ، #تک بود. باد آمده بود ، باران زده بود: #شب تر، گلهای پرپر. بویی نه براه. ناگاه آیینه ی رود ، نقش غمی بنمود : #شیطان لب آب. خاک سیا در خواب. زمزمه ای می مرد. بادی می رفت ، رازی می برد.!
هر لحظه حرفی در ما زاده می شود . هر لحظه دردی سر بر می دارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند. این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند. مگر این قفس کوچک استخوانی ، گنجایشش چه اندازه است ؟