راز #دل گفتی و #خاطره ساختی و بی هیچ حرفی! تمام خاطره های قبلی را پس زدی و رفتی! دلم که منتظر بهانه ای بود و شروع شد! عشقی که وعده داده بودند روزگاران!!!
#شب از سماجت #گرما تن از حرارت می لب از شکایت یکریز تشنگی پر بود میان تاریکی نسیم گرمی با من نفس نفس می زد و هردو با هم دنبال آب میگشتیم و در #سیاهی سیال خلوت دهلیز نهیب ظلمت ما را دوباره پس می زد هجوم باد دری را به سمت مطبخ بست و هرم وحشت ما رابه سوی ایوان راند میان ایوان چشمم به آب و ماه افتاد که آب جان را پیغام زندگی می داد و ماه شب را از روی شهر می تاراند به روی خوب تو می نوشم ای شکفته به مهر چون روزنی به رهایی همیشه روشن باش سیاهکاران را هان ای سپید سار بلند چون تیغ صبح به هر جا همیشه دشمن باش...{شعر «آب و ماه» اثر #فریدون#مشیری – دیوان از #خاموشی}