#تو نیستی که ببینی ، چگونه عطر #تو در #عمق لحظه ها جاری ست . چگونه عکس #تو در برق شیشه ها پیداست . چگونه جای #تو در جان #زندگی سبز است . هنوز پنجره باز است . #تو از بلندی ایوان به #باغ می نگری!
اين #متنش معركست!: آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع #امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن #غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده #خـــــــــــدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟ ( #سهراب#سپهری )
#خاموش باش، مرغک ِ دریایی! بگذار در #سکوت بماند شب! بگذار در #سکوت بمیرد شب! بگذار در سکوت سرآید شب!. بگذار در سکوت به گوش آید! در نور ِ رنگرفته و سرد ِ ماه فریادهای ذلّهی محبوسان از محبس ِ سیاه…!
خاموش شو، خموش! که در ظلمت اجساد رفتهرفته به جان آیند وندر سکوت ِ مدهش ِ زشت ِ شوم کمکم ز رنجها به زبان آیند. بگذار تا ز نور ِ سیاه ِ شب شمشیرهای آخته ندرخشد. خاموش شو! که در دل ِ خاموشی آواز ِشان سرور به دل بخشد. خاموش باش، مرغک ِ دریایی! بگذار در #سکوت بجنبد مرگ…(شعر « برای خون و ماتیک » اثر #احمد#شاملو )
سرچشمه ی رویش هایی ، دریایی ، پایان تماشایی. تو تراویدی: باغ جهان تر شد ، دیگر شد. صبحی سر زد ، مرغی پر زد ، یک شاخه شکست : خاموشی هست. خوابم بر بود ، خوابی دیدم : تابش آبی در خواب، لرزش برگی در آب. این سو تاریکی مرگ ، آن سو زیبایی برگ. اینها چه ، آنها چیست ؟ انبوه زمان ها چیست ؟ این می شکفد ، ترس تماشا دارد. آن می گذرد، وحشت دریا دارد. پرتو محرابی ، می تابی. من هیچم : پیچک خوابی. بر نرده ی اندوه تو می پیچم. تاریکی پروازی ، رویای بی آغازی ، بی موجی ، بی رنگی ، دریای هم آهنگی!(شعر « هایی » اثر #سهراب#سپهری – دیوان شرق اندوه)