❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد... که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد... لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم... هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
از تو نقاشی کشیده ام همانطور كه دلم ميخواست باشي حالا چشمهايت فقط مرا ميبيند و لبخند هميشگيت لحظه هاي نبودنت را ميپوشاند دستانت مرا در آغوش میگیرد و پایی برای رفتن نداری..... فقط مانده ام هوس بوسيدنت را چه كنم...؟هر چه بادا باد من میبوسم
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
چقدر بده که هیشکیو نداری موقع دلتنگی باهاش حرف بزنی. چقدر بده کسیو که فکر میکردی میتونی موقع دلتنگیا روش حساب کنی کنار بکشه. چقدر بده که میدونن غمگینی،میدونن تنهایی اما هیشکی طرفت نیاد. چقدر بده که میگه به حرفت گوش میده اما سرش جای دیگه گرمه. چقدر بده که نتونی خودت با تنهاییت کنار بیای. چقدر حس بدیه که تو فقط میتونی اینو بخونی و هیچ کاری از دستت برنیاد.....!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
به وسوسه دستهایت دچار می شوم !
آن گاه که بی تفاوت از کنار من عبور می کنی .
لحظه ای به چشمهای خیس من نگاه کن ...
من تمام جاده را ...
در پی چشم های تو دویده ام ...!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
دیدی همان یک مشت دانه ی احساسی که پاشیدی چه طور خیال پرواز را از سر این پرنده پراند؟!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
اگه برای تو دلگرمی نبودم....حداقل در حد سرگرمی که بودم
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
شب شد و اشک آسمان ، مردمک پنجره ها را شست
وز پس پرده ی پنهان تنهایی من
مشعل یاد تو در خانه ی تاریک ، چراغ افروخت
ناگهان، خاطر من چون افق آینه روشن شد
ناگهان، سینه یبیشتر من در تب دیدار بهاران سوخت
یاد تو، بوی چمن های پر از برگ و خزان را
با مناجات باد سحر ، نثارم کرد
از نهانگاه دلم ، چشمه ی غم های جهان جوشید
غصه بغض فرو خورده ی من راه گلو بر بست
گریه ی سرشارتر از ابر بهارم کرد
یاد تو ، عکس در آیینه ی تنهایی من انداخت
یاد تو ، پنجره ای را به شب غربت من بگشود
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
هرزه می نامی دختری را که تار مویی بیرون روسری دارد یا سیگاری به دست ، یا دست عاشقی در دست ؛ ولی من ، هرزه تو را می خوانم ، که هر سخن بی اساسی با ذهن ات همبستر می شود و افکاری اینچنین حرامزاده ، در دامنت می پروراند ...!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من كه جز ملال نصیبی نمیبرید از من زمین سوخته ام نا امید و بی بركت كه جز مراتع نفرت نمی چرید از من عجب كه راه نفس بسته اید بر من و باز در انتظار نفس های دیگرید از من خزان به قیمت جان جار می زنید اما بهار را به پشیزی نمی خرید از من شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه عجیب نیست كز اینسان مكدرید از من نه در تبری من نیز بیم رسوایی است به لب مباد كه نامی بیاورید از من اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من چه پیك لایق پیغمبری به سوی شماست ؟ شما كه قاصد صد شانه بر سرید از من برایتان چه بگویم زیاده بانوی من شما كه با غم من آشناترید از من "حسین منزوی"