دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

**♥♥k!m!a♥♥**

**♥♥k!m!a♥♥**
زن - مجرد
امتیاز: 337.45

دنبال‌شدگان

(184 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(224 کاربر)

گروه‌ها

(9 گروه)

بازدید

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

shlmmmmmmmmmmmmmm be hameye d00stane d0nbaleriiiii....kh00fin???

این ارسال را بازنشر کرده است.
**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

آسمان قلبم ابری است ، دلم گرفته ، این چه دردیست!!!!!!!

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

d00stan fLaaan 13yeeeeeeeeeeeeeee

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

Dostat daram be adaze ghalb kochakam midanam kam ast vali ghalb har kas tamam zendegi ost

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

bah bah shlmmmmmmmmmmmm be d00stane d0nbaleriiiiiiiiie kh0dam,kh00fin?kh0shin???salamaTn?????????

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

fLan 13yeeeeeeeee d00stan......

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

تنها جدائي كه باعث شادي ميليونها نفر شد همين جدائي نادر از سيمين بود!

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

گاهی عمیقاً مایلم « ماهی » باشم ماهی حافظه اش هشت ثانیه است بی هیچ « خاطره » ای !!!

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی و گرسنگی شد و فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند . .با این حال وقتی دختر جوان زیبایی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت:هیچ. پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکرمی کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.. سالها بعد...... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.او بلافاصله بیمار را شناخت.(dar didgah)

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

یک زوج میانسال دو دختر زیبا داشتند، اما همیشه دوست داشتند تا یک پسر هم داشته باشند. آنها تصمیم گرفتند تا برای آخرین بار شانس خود را برای داشتن یک پسر امتحان کنند. زن باردار شد و یک نوزاد پسر به دنیا آورد. پدر شادمان باعجله به بیمارستان رفت تا پسرش را ببیند.پدر در بیمارستان زشت ترین نوزاد تمام عمرش را دید. مرد به همسرش گفت: به هیچ صورتی امکان ندارد که این نوزاد زشت فرزند من باشد، هر کسی با یک نگاه به چهره زیبای دخترانم متوجه میشود که تو به من خیانت کردی. زن لبخند زد و گفت: نه، این بار به تو خیانت نکردم!!

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

معلم به شاگرد ميگه با ايراد جمله بساز شاگرد :خواهرتو بيار ببوسم معلم:اين که ايراد نداره شاگرد: پس مادرتم بيار!)).

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

یه دوست بی شعور داشتم که هر شب ساعت 3 زنگ میزد به گوشیم از خواب بیدارم می کرد.شب اخر خیلی جدی بهش گفتم دیگه این کارو نکن وگرنه بد می بینی...اما بازم زنگ زد...منم فردا شبش موبایل ام رو دایورت کردم رو شماره خونه خودشون راحت گرفتم خوابیدم...دوستم بعد ها برام تعریف کرد زنگ که زده 1نفر گوشی رو بر میداره شروع میکنه به فحش خار و مادر دادن...دوسته منم داشته از خنده غش میکرده که تازه بعد 5 دقیقه خنده متوجه میشه صدا داره از اتاق بغلی میادو اون طرف هم پدرشه که داره به زن و دختر خودش فحش میده....

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

داستانی که در زیر نقل می شود یک داستان کاملا واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است : شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آن را نوسازی کند. (توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوار های چوبی هستند.) این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پیش فرو رفته بود . دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد . وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد ! ... این میخ چهار سال پیش ، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت ، یک مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده ! چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است . متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد. در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟ همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یک دفعه مارمولکی دیگر ، با غذایی در دهانش ظاهر شد ! مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت . واقعا که چه عشق قشنگی !!!!! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ !!!!(dar didgah)

این ارسال را بازنشر کرده است.
**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

آدم است دیگــــر .. هر چقدر هم قوی و مستقل باشد ، گاهی دلش می خواهد به یکی تکیه کند .. گاهی دلش یک آغوش بی دغدغه میخواهـــــد .. گاهی میخواهد یکی دلتنگش شود ... • گاهی دلـــش می خواهد کسی مـــوهایش را نوازش کند ، بوســه بر گونه اش بزند... و آروم زیر نرمــه گوشش بگوید دوســـتـت دارم

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

نزديك تر بيا ! من زنده ام هنوز اما... ... نزديك تر بيا من روي دست فاصله تشييع مي شوم !