Kimiya va
چه فرقی دارد روی تخت باشم یا ویلچر یا در رویای قدم زدن درخیابانهای شهر وقتی که همه ی آرزوهایم ... در حبس هستند !
Kimiya va
دلم آنقدر سرد شده است که وقتی بغضم می شکند قطره های اشکم بلور میشوند میخواهم به نخ بکشمشان برای شمارش حسرتهایم وای که چقدر دلم برای خودم تنگ شده ....
Kimiya va
بالا بیاور... عق بزن... نترس از بوی تعفنش... پنهان نکن... بزار حالت بهم بخورد... بالا بیاور... بگذار تمام دوست داشتنها با این بالا آمدنها از جانت جدا شود... دوستت دارم های احساسی و بی اساس بگذار رها شوی از این دوست داشتنها... دوست داشتنها کینه میاورد... رها شو از کینه ها... بالا بیاور این همه دلتنگی را... بالا بیاور همه بودن ها و نبودن ها را... همه گفته ها و نگفته ها را... بگذار با این بالا آوردن ها خود همیشگی ات را که گم شده در بین این همه هیاهو پیدا شود... بالا بیاور... بغضت را بالا بیاور... نترس...
Kimiya va
با دلی ترک خورده و پاهایی خیالی راه ميروم هر دم صورت های ماسک زده شده هر دم حراج احساس هر يک به گونه اي اغواگر لبخند مي زنند به من اما... دیگر تن نميدهم به خواهش خناسان قیچی بیاورید اين جامه ي خریت به تن ما گشاد است دیگر نخ نما شده ...
Kimiya va
سلام روزگار... چه میکنی با نامردی مردمان.. من هم ..اگر بگذارند ... دارم خرده های دلم را... چسب میزنم... راستی این دل ... دل می شود ؟
Kimiya va
خاطره یعنی...یک سکوت غیر منتظره میان خنده های بلند...