گنجشک با خدا قهر بود… روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد… و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و… خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست… سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود.. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...
مادری ناراحت کنار پسرش نشسته بود،پسر به مادرش گفت: تو دومین زن زیبایی هستی که تو عمرم دیدم مادر پرسید: پس اولی کیست؟ پسر جواب داد : خود تو ، وقتی که لبخند میزنی
هیچ جاش نکته انحرافی بود
14 سال و 10 ماه و 16 روز و 14 ساعت و 31 دقيقه قبلهمون 2 تا رو هم پاک کنی بهتر هم میشه
چون اصن به مضمون جمله نمیخوره
14 سال و 10 ماه و 16 روز و 14 ساعت و 29 دقيقه قبلباشه
14 سال و 10 ماه و 16 روز و 14 ساعت و 27 دقيقه قبلآفرین
14 سال و 10 ماه و 16 روز و 14 ساعت و 24 دقيقه قبل

14 سال و 10 ماه و 16 روز و 14 ساعت و 21 دقيقه قبل