کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
خودمو زدم به اون راه هیچی نفهمم فهمیدم زدم به این راه...
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
ترس و وحشت از گذر ایام....... مغزم درگیر به فکر فردام........خاطراتم شد خوره روحم ........ دنیا بازم خودشو رو کرد
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
دنیا رو هم برات بخرم ، موهای سپیــد شـُدت ... سیاه نمیشه ....."حــلالـــم کــن مــــــــادر"
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
رفـــــــــــــــــــت . . . بی آنکه مرا به خــــــــــــــــدا بسپارد . . . نمی دانم . . . خدا را از یاد برده بود یا مرا . . . !؟
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
خدا گفت: چیزی بگو ! گنجشک گفت: خسته ام. خدا گفت: از چه ؟ گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی. خدا گفت: مگر مرا نداری ؟ گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند . خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟ گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود. خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده. چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟ گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود . خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا ! گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود . گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود
کــ ـیـ ـنـ ـگــــــ
روز حساب اعمال یکی رو بررسی می کردن میبینن اعمال خوب و بدش همه با هم مساویه،به دستور خدا دوباره بررسی میکنن و بالاخره می بینن که طرف تو ی خیابون ب ی گدا ی 50 تومنی صدقه داده،خلاصه...میفرستنش بهشت...وارد بهشت که میشه به فرشته ها میگه از اون شراب های بهشتی واسم بیارین،میارن...دوباره میگه از میوه های بهشتی،میارن...چن چیز دیگه هم درخواست میکنه،میارن....سر آخر میگه خب...نوبت به حوری بهشتی شد...فرشته ها هم نامردی نمیکنن با لگد از بهشت میندازنش بیرون بهش میگن مرد حسابی 50 تومن که بیشتر کمک نکردی این همه چیز میخوای....